هر يكى از ايشان باعتراض بيرون آمد ، يكى ميگفت -
سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ
. يكى ميگفت -
هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ
. يكى ميگفت -
مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ
به اين بس نكردند و در طعن بيفزودند ، يكى گفت - مال ندارد درويش است .
يكى گفت - حشمت و جاه و تبع ندارد يتيم و دلريش است . درمانده و سرگشته در كار خويش است .
هر كسى بر اين گونه فساد طبع خود همى نمود و بر كفر و شرك خود همى مصرّ بود « 1 » ، و از درگاه جلال آن سيد را نواخت و شرف همى فزود كه : اگر مال و نعمت بنزد شما شرط مهترى است ، معادن و ركاز « 2 » عالم خزينهء اوست ، در لشكر و سپاه مىبايد ، كروبيان و مقربان عالم قدس لشكر و سپاه اوست . ور حشمت و جاه ميخواهيد كونين و عالميان بفرمان اوست .
شرق و غرب مملكت گاه « 3 » اوست . آفرينش آسمان و زمين طفيل قدم اوست .
جبرئيل امين ، سفير درگاه اوست . محشر قيامت ميدان شفاعت اوست . حوض كوثر مجلس انس اوست . قاب قوسين قدمگاه عز اوست . بقاء و رضاء خداوند ذو الجلال تحفه و خلعت اوست .
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
موسى كليم را انفلاق بحر بود . مصطفى حبيب را انشقاق قمر بود . چه عجب گر بحر بر موسى به ضرب عصا شكافته گشت كه بحر مركوب و ملموس است ، دست آدمى به دو رسد و قصد آدمى بوى اثر دارد .
اعجوبهء مملكت انشقاق قمر است كه عالميان از دريافت آن عاجز و دست جن و انس از رسيدن بوى قاصر و آن گه باشارت دو انگشت مبارك ، مصطفى ( ص ) شكافته گشت و اين معجزه مرو را ظاهر گشت .
و در انشقاق قمر اشارتيست ، و مؤمنانرا در آن بشارتى است . چنان كه قمر مقهور حق است ، آتش هم مقهور حق است . پس بوقت اظهار معجزهء رسول ، قمر را فرمود تا باشارت وى به دو نيم گشت . اگر بوقت اظهار شفاعت روز رستاخيز آتش را فرمايد تا بر گنهكاران سرد گردد چه عجب باشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : مصر همى بود
( 2 ) ركاز محتويات معادن ( از اقرب الموارد ) .
( 3 ) در نسخهء ج : مملكت درگاه