فصرفت بهم عنهم .
بنده را هيچ كرامت بزرگتر از آن نبود كه در شب تاريك برخيزد متوارى ، بر درگاه بارى . در مناجات و زارى .
شبى كه وصفش اينست : ليل هادئ و قمر بادى و رب ينادى - عبادى عبادى .
فرمان آمد كه اى محمد
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ
من كلمهء تبعيض است اينجا و معنى آنست كه - اى محمد بعضى از شب بيدار باش و بعضى از شب در خواب بياساى كه اگر همه شب در خواب باشى امّت ضايع مانند و اگر شب بيدار باشى همه را بشفاعت تو بيامرزم ، آن گه نصيب رحمت من پيدا نيايد . اى محمد ترا شفاعت است و مرا رحمت است و چنانك شفاعت ترا نصيب بايد رحمت مرا نصيب بايد . پس بعضى از شب بيدار باش و بعضى در خواب ، تا بسبب بيدارى تو بعضى را بيامرزم تصديق شفاعت را و بحرمت خواب تو بعض بيامرزم « 1 » تحقيق رحمت را تا هم نصيب شفاعت تو پديد آيد و هم نصيب رحمت من .
قوله :
وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ
اصمعى گويد - در بصره بودم نماز جمعه گزارده و از جامع بيرون آمده كه اعرابى را ديدم بر شترى نشسته و نيزه در دست گرفته ، چون مرا ديد گفت - تو از كجايى و از كدام قبيلهاى . گفتم - از قبيلهء اصمع . گفت : تو آنى كه ترا اصمعى ، گويند : گفتم - آرى من آنم . گفت : از كجا مىآيى ؟ گفتم - از خانهء خداى عز و جل گفت : ا و للَّه بيت فى الارض و خداى را در زمين خانهاى هست ، گفتم - آرى خانهء مقدس معظم بيت اللَّه الحرام . گفت آنجا چه ميكردى گفتم - كلام خدا ميخواندم گفت ا و للَّه كلام خداى را كلامى هست ، گفتم - آرى كلامى شيرين و سخنى پرآفرين . گفت - چيزى از آن بر من خوان ، درگرفتم :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً
تا اينجا رسيدم :
وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ
گفت - يا اصمعى هذا كلام البارئ . اين كلام خداست و سخن او كه گفته ، گفتم - آرى سخن او ، خود گفته و بمحمد فرو فرستاده ، اصمعى گفت - گويى آتشى از غيب دروزدند سوزى در وى پديد آمد ، دردى بو العجب از درون وى سر برزد . نيزه و شمشير داشت هر دو بشكست و شتر را بكشت و بدرويشان فروگذاشت و جامهء لشكريان از تن
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : بعضى را