تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
از قاف تا قاف باز كشيدند . چون زمينيان اين خلعت بيافتند ، آسمانيان را درد غيرت بر وجد محبت زيادت شد و خزينهء صبرشان بدست لشكر شوق غارت شد . گفتند - خداوندا فرمان ده تا از اين عالم بلند به زمين شويم و در پيش حجرهء نبوت محمد صف بركشيم . تا باشد كه گرد ميدان او بر ما نشيند و نسيم حضرت او بر ما وزد . فرمان رسيد كه - اى مقربان حضرت آرام گيريد كه رفتن شما به زمين سامان نيست ، كه شرق و غرب و بر و بحر شما را برندارد و كس هست از شما كه جملهء اقاليم خاكى در كف او از نخودى در كف آدميان كم نمايد ، صبر كنيد و در انتظار بنشينيد تا وقت آن ديدار كه ما تقدير كرده‌ايم در رسد . آتشى در جان وى زنيم و سوزى در دل وى افكنيم و ظاهر و باطن وى بعشق حضرت شيدا كنيم و غم امّت بر وى گماريم تا باضطرار بيقرار شود و از بهر امّت قصد حضرت ما كند و شما بطفيل شفاعت امت او را ببينيد . پس چون آن ميعاد مقدّر درآمد ، ناگاه روزى سوزى در دل سيد آمد . بيقرار و بىآرام گشت . يكى در عشق حضرت يكى در غم امّت . از عشق حضرت بتعريض تقاضاى رؤيت جبرئيل ميكرد كه : « هل رأيت ربك » . و از غم امت همى گفت : « ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم » . چون سوز بغايت رسيد فرمان آمد كه : اى مقربان و روحانيان ، اى جبرئيل ، پر طاوسى در پوش ، تحفهء اقبال بر گير ، نثار افضال بردار ، انبيا را خبر كن ، هواى بهشت را معنبر كن . از كنگرهء عرش تا دامن فرش معطر كن . از سدرهء منتهى به زمين سفر كن ، بحجرهء امّ هانى گذر كن . آن دوست ما را از خواب بيدار كن . گوى اى محمد خيز و بيا تا مرا بينى . من منتظرم بىمن چه نشينى .
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست * برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست
يا محمد تا كى غم امّت در دل دارى ، تا كى اندوه عاصيان بجان كشى برخيز و بيا تا عذاب بر امّت حرام كنم ، نعمت و راحت و رحمت بر ايشان تمام كنم . كار ايشان بنظام كنم و جاى ايشان دار السلام كنم . و من كه ملك العرشم به خودى خود بر تو سلام كنم كه : السلام عليك ايها النبى و رحمة اللَّه و بركاته .