داديم . گفتيم كه - ما را دوستى خواهد بود كه بر منوال ارادت چنو نسج نيايد و صنع قديم حكيم چنو خريج ننمايد ، كلّ كمالست و جملهء جمال . قبلهء اقبالست و كعبهء آمال . جوهر صدف رسالت و ثمرهء شجرهء خلت . سر او از بركت . چشم او از حيا . گوش او از حكمت . زبان او از ثنا ، لب او از تسبيح . روى او از رضا . گردن او از تواضع . سينهء او از صفا . دل او از رحمت . فؤاد او از وفا . جگر او از خوف . شغاف او از رجا . شكم او از قناعت . پشت او از غناء . ساق او از خدمت . دست او از سخا . استخوان او كافور .
موى او مشك بويا .
قيمت عطار و مشك اندر جهان كاسد شود * چون بر افشاند صبا زلفين عنبرساى تو
مقربان در گاه چون وصف آن سيد شنيدند ، همه شربت مهر او چشيدند و داغ عشق او بر دل كشيدند ، همهء آفاق عشاق او شدند . اهل زمين و آسمان مشتاق او گشتند . در هر گوشهاى او را طالبى و در هر افقى او را عاشقى ، در هر دلى شورى و در هر جايى سوزى . زمينيان همه خستهء ديدار او ، آسمانيان بستهء شوق بجمال او ، آخر شب انتظار ايشان بپايان رسيد و صبح روز وصال بر دميد ، وقت وجود وى در رسيد .
آن سيد از مادر خود آمنه جدا شد و چهرهء جمال او در عالم پيدا شد . همهء عالم در جمال او فتنه و شيدا شد . همه بفغان آمدند ، جبرئيل گفت : كهترى كنم ، ميكائيل گفت : چاكرى كنم . ماه گفت : دارندگى كنم . خورشيد گفت : دايگى كنم . ميغ گفت : خادمى كنم . چرخ گفت : بندگى كنم . اهل آسمان و زمين در فغان آمده و از غيب ندا همى آيد كه اى عالميان كه در آرزوى صحبت و پرورش محمد بيقرار شدهايد ، آرام گيريد كه ما قضا راندهايم و حكم كرده كه اين جوهر مطهر و اين عزيز مكرم را در كنار زنى مشركه نهيم و وى را بشير او پروريم . ما آن كنيم كه خود خواهيم ، سامرى منافق را در بر جبرئيل پروريم ، و حبيب موافق در كنار حليمهء مشركه بداريم . كس را بدانش اين راه نيست و از سرّ ما كس آگاه نيست . آرى عزيزا چون نوبت طفوليت وى بسر آمد و صبح روز دولت و كرامت بر آمد و روزگار بعثت وى درآمد ، شعاع شرع او به اطراف عالم رسانيدند و سراپردهء دولت ملت او