رب العالمين فرمود : يا محمد
قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا
ايشان را گوى شما نتوانيد كه كلام خداى را و وعدهء خداى را ديگرگون كنيد و اين حكم بگردانيد ، منافقان گفتند :
بَلْ تَحْسُدُونَنا
فرمان خداى نه چنين است كه شما اين بحسد مىگوييد تا غنيمت همه شما را باشد و ما را در آن نصيب نبود و خيبر ناحيتى بود در آن حصارهاى بسيار و مال و غنيمت فراوان ، مسلمانان از آن حصارها يكان يكان مىستدند و مال همى برداشتند و صفيه دختر حيى اخطب و دو دختر وى را اسير گرفتند و در بعضى آن حصارها بلال مؤذّن ايشان را نزديك رسول آورد ، در راهى كه كشتگان خود را ديدند افتاده ، يكى از ايشان فرياد برآورد و بر روى تپانچه زد و بر سر خاك همى كرد . رسول خدا بلال را گفت ، اى بىحاصل ، رحمت نكردى برين ضعيفان كه ايشان را بدين راه آوردى كه قرابت خويش را كشته ديدند و تقدير اللَّه چنان بود كه آن صفيه دختر حيى اخطب جفت رسول خداى گشت و روزى ببر روى وى نشان زخم ديد ، پرسيد از وى كه - اين چيست ؟ صفيه گفت - وقتى بخواب ديدم كه ماه آسمان در كنار من افتاد ، اين خواب با شوى خويش كنانة بن الربيع بگفتم كنانة گفت : ترا همى بايد كه ملك حجاز پادشاه عرب و عجم - محمد شوى تو باشد و بر روى من تپانچه زد ، اين نشان از آنست .
پس رسول قصد حصار سعد معاذ كرد حصارى عظيم كه در همهء عرب حصارى از آن حصينتر نبود ، مردمان از آن حصارهاى ديگر آنجا ميشدند و مال فراوان آنجا همى بردند و مبارزان و جنگيان آنجا بسيار بودند ، هر ده شبانه روز رسول بر در آن حصار بنشست ، روزى جهودى از حصار بيرون آمد و مبارزت خواست ، رسول خدا محمد بن مسلمه پيش وى فرستاد بجنگ و گفت : اللهم انصره . ايشان روى بهم آوردند ، درختى بود ميان ايشان ، هر يكى از ايشان به آن درخت پناه همى برد ، آن جهود حمله آورد ، محمد بن مسلمه آن زخم وى بدرخت رد كرد ، آن گه با جهود گشت و برو ضربتى زد كه يك نيمهء سرش با روى به دو نيم كرد ، پس برادر آن جهود بيرون آمد و مبارزت خواست ، زبير عوام پيش وى باز شد . مادر وى صفية گفت - يا رسول اللَّه پسرم را بكشد رسول گفت نه كه پسرت او را كشد ، زبير ضربتى زد كه كتف وى با يك نيمهء پهلو بيرون انداخت ، پس رسول علم ببو بكر داد ،