فرا پى وى داشتند تا بر وى بانگ زدند و ناسزا گفتند و او را در باغى پيچيدند از آن عتبة و شيبة ، پسران ربيعة ، رسول ( ص ) در آن باغ شد و در گوشهاى بنشست و عتبه و شيبه هر دو در آن باغ بودند و ميديدند كه آن سفيهان ثقيف ، با وى چه ميكنند و تغافل ميكردند تا آن سفيهان از وى بازگشتند . رسول در آن حال از سر آن ضجرت و حيرت ، زبان تضرع بگشاد و در اللَّه زاريد و گفت :
اللّهم انى اشكو اليك ضعف قوّتى و قلّة حيلتى و هوانى على الناس انت ارحم الراحمين ، انت رب المستضعفين ، انت ربى الى من تكلنى الى بعيد يتجهمنى او الى عدوّ ملّكته امرى ان لم يكن بك علىّ غضب فلا ابالى و لكن عافيتك هى اوسع لى ، اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظّلمات و صلح عليه امر الدنيا و الآخرة ، من ان تنزل بى غضبك او تحلّ علىّ سخطك ، لك العتبى ، حتى ترضى لا حول و لا قوّة الا بك .
عتبه و شيبه كه او را چنان ديدند رحم ايشان بجنبيد ، غلامى داشتند نصرانى نام او عداس . گفتند يا عداس انگور پارهاى در آن طبق كن و پيش آن مرد بنه تا بخورد ، عداس طبق انگور پيش رسول بنهاد ، رسول دست فراز كرد گفت - بسم اللَّه .
عداس در روى رسول مينگرد و ميگويد : و اللَّه انّ هذا الكلام ما يقوله اهل هذه - البلدة ، و اللَّه كه اين سخن كه او ميگويد اهل اين شهر نگويند رسول گفت : تو از كدام شهرى يا عداس و چه دين دارى ؟ عداس گفت : من نصرانىام بر دين ترسايى از شهر نينوى ، رسول گفت : تو از شهر يونس بن متى اى ، آن مرد صالح نيك راى پاك راه ؟ عداس گفت تو چه دانى كه يونس بن متى كيست ؟ . رسول گفت :
او برادر منست پيغامبر خداى و من پيغامبر خداى . عداس ، بپاى رسول در افتاد و بوسه بر پاى وى مينهد و دست وى ميبوسد و او را تواضع مىكند . عتبه و شيبه او را چنان ديدند گفتند - غلام ما بتباه برد آن گه گفتند يا عداس چرا بوسه بر دست و پاى وى مينهادى ، نبايد كه ترا از دين خود بر گرداند كه اين دين تو ، به است از دين او . عداس گفت : يا سيدى ما فى الارض خير من هذا الرجل . لقد اخبرنى بامر ما يعلمه الا نبى . پس رسول خدا از آنجا برفت تنها بسوى مكه ، چون ببطن نخله رسيد ميان مكه و طائف شب بود ، نماز خفتن آنجا ميگزارد . بعضى مفسران
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص١٦٣