سر انگشتى در سنگ آيد سنگ لعنتى بر سرش ميزنند كه : لعنت بر ابليس باد . از جناب جبروت خطاب عزّت آمد بپاكان مملكت و مقرّبان درگاه كه يكى را از ميان شما منشور عزل نوشتيم و توقيع ردّ كشيديم ، ايشان همه عين حسرت و سوز گشتند ، جبرئيل نزديك عزازيل آمد ، اين كه امروز ابليس است ، گفت : اگر چنين حالى پديد آيد دست بر سر من دار ، و او ميگفت : اين كار بر من نويس ، و آن سادات فريشتگان ميآمدند و همچنين درخواست ميكردند و او هر يكى را ضمان ميكرد كه دل فارغ داريد كه من شما را ايستادهام ، پس جواز آمد از درگاه عزت كه : اسجدوا لآدم . آن لعين عنان خواجگى باز نكشيد كه نخوت « انا خير » در سرداشت بخواجگى پيش آمد كه من بهام ازو «
خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ
» آن لعين قياس كرد و در قياس راه خطا رفت . اى لعين از كجا مىگويى كه آتش به از خاك است ؟ نميدانى كه آتش سبب فرقت است و خاك سبب وصلت ؟ آتش آلت گسستن است و خاك آلت پيوستن ؟ آدم كه از خاك بود بپيوست تا او را گفتند :
« ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ »
ابليس كه از آتش بود بگسست ، تا او را گفتند : «
عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ
» خاك چون تر شود نقش پذيرد ، آتش چون بالا گيرد همه نقشها بسوزد ، لا جرم نقش معرفت ابليس بسوخت و نقش معرفت دل آدم و آدميان را بيفروخت
« أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ »
.
درويشى در پيش بو يزيد بسطامى شد ازين درد زدهاى شوريده رنگى سر و پاى گم كردهاى ، بسان مسافران درآمد ، از سر و جد خويش گفت : يا با يزيد ! چه بودى اگر اين خاك بىباك خود نبودى ، بو يزيد از دست خود رها شد ، بانگ بر درويش زد كه اگر خاك نبودى ، اين سوز سينهها نبودى ، ور خاك نبودى شادى و اندوه دين نبودى ، ور خاك نبودى آتش عشق نيفروختى ، ور خاك نبودى بوى مهر ازل كه شنيدى ؟ ور خاك نبودى آشناى لم يزل كه بودى ؟ اى درويش ! لعنت ابليس از آثار كمال جلال خاكست ، صور اسرافيل تعبيهء اشتياق خاكست ، سؤال منكر و نكير نايب عشق سينهء خاكست ، رضوان با همه غلمان و ولدان خاك قدم خاكست ، اقبال ازلى تحفه و خلعت خاكست ، تقاضاى غيبى معدّ بنام خاكست ، صفات ربانى مشّاطهء جمال خاكست ، محبّت الهى غذاى