مزاج بشريت نپذيرد « من كان يعبد محمدا فانّ محمدا قد مات و من كان يعبد اللَّه فانه حىّ لا يموت » و گفتهاند : « ص » قسم است بصفاى مودت دوستان او ، چه عزيز كسى و چه بزرگوار بندهاى بود كه رب العزة بصفاى مودت وى سوگند ياد كند ، اين سوخته دلى شكسته تنى مفلس رنگى كه همه توانگريهاى عالم غلام يك ذره افلاس وى بود ، همه طاعات مطيعان و حسنات مقربان فداى يك لحظه سوز مفلسى وى بود ، در بر جگر آب ندارد و در خانه ساز ندارد ، دلى دارد سوخته و كار دنيا ناساخته او را چه زيان ، كه در باغ قربت تخت بخت وى مىنهند و جلال احديت بصفاى محبت وى سوگند ياد مىكند كه : « ص » .
عبد اللَّه بستى از كبار مشايخ بود ، در به دو ارادت چون اين حديث او را در پذيرفت قبالهها داشت بر مردمان بمال فراوان همه بايشان باز داد و ذمت همه برى كرد ؛ آن گه او را انديشهء مكه افتاد ، با پير مشورت كرد و از او تدبير خواست [ و مريد را پير ناچارست كه راه رفتن بى پير محالست و پير چنان بايد كه اگر مريدى به روزى ده بار بخرابات شود او را باك نيايد بلكه به پى بشود و بيرون آورد و شفقت برد ] عبد اللَّه بستى چون انديشهء مكه با پير گفت ، پير گفت : نيك آمد نگر كه ازين نفس آمن نباشى . عبد اللَّه اين نصيحت بر دل نگاشت ، قدم فرو نهاد و از خانهء خود برفت تا به كوفه رسيد ، نفس وى آرزوى ماهى حلال كرد تا با نفس خود عهد بست كه اگر اين مراد برآرم تا به مكه هيچ آرزوى ديگر نكنى ، در كوفه خراسى بود ، مردى آنجا نشسته با وى گفت : اين ستور به چند دارى ؟ گفت : به چندين ، گفت : مردمى كن و اين ستور يك امروز بيرون آر و مرا بجاى وى در بند ، بيك درم سيم خويشتن را به مزد داد ، در خراس شد و كار ستوران كرد ، درمى بستد و نان و ماهى خريد و بخورد ، آن گه با نفس خود گفت : هر آرزو كه ترا پديد آيد يك روزت در خراس بايد بود تا آن آرزو به تو رسد . اى جوانمرد ! همه آلت استطاعت در كار بايد كرد تا عجز پديد آيد ، چون عجز پديد آمد همه كارها خود روى به تو نهد كه :
« العجز عن درك الادراك ادراك » .
پير طريقت گفت : آه ! از دوستى كه همه گرد بلا انگيزد ، آب از چشمهء چشم
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 328
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٢٨