قوله تعالى «
ص
» مفتاح اسمه الصّمد و الصّمد الّذي تقدّس عن احاطة علم المخلوق به و تنزّه عن وقوف المعارف عليه - ميفرمايد : من صمدم كه همه را به من نيازست و مرا بكس نياز نيست ، احدم كه مرا شريك و انباز نيست ، جبارم كه كس را در وصال من رنگ نيست مالك الملكام هر چه كنم كس را زهرهء اعتراض و روى جنگ نيست .
بو الحسن خرقانى گفت : دلهاى صديقان بتيغ قهر پاره كرد و جگرهاشان در انتظار آب گردانيد و خود را بكس نداد ، آب و خاك را آن محرميت از كجا آمد كه حديث وصال لم يزل و لا يزال كند ، نعت حدثان را بقدم چه راهست ، نبود پس بود پس نبود را به حضرت جلال ذى الجلال چه ادراك است ، نكو گفت آن جوانمرد كه :
از باغ وصال تو درى بگشادند * تا خلق به تو در طمعى افتادند
بس جان عزيزان كه بغارت دادند * و اندر سر كوى تو قدم ننهادند
گفتهاند : حق جل جلاله صمد است و معنى آن كه بندگان حاجتها به دو بردارند و شغلها يكسر به دو تفويض كنند و خويشتن را به دو سپارند و او جل جلاله با بىنيازى خود بنياز همه نظر كند و شغل همه كفايت كند ، بندهء مؤمن موحد چون اين اعتقاد كرد جز درگاه او پناه نسازد و آب روى خود بر در هر حقيرى فقيرى نريزد و داند كه : استغاثة المخلوق من المخلوق كاستغاثة المسجون من المسجون - فرياد خواستن مخلوق بر درگاه مخلوق همچون فرياد خواستن زندانى است بزندانى . در آثار بيارند كه فرداى قيامت مرد باشد ازين امت كه زنارهاى فراوان از ميانش باز كنند ، زنار دل ميگويم نه زنار ظاهر ، هر كرا دل در خلق بسته شود ، زنارى بر ميان دلش بسته شود . اى جوانمرد ! مركب تيزتر از مركب محمد عربى نبود و ميدانى فراختر از ميدان او نباشد ، آسمان و زمين را خاك قدم او كردند ، روح اللَّه را فرّاش وار بر حاشيهء بساط دولت او بداشتند ، روح القدس را غاشيهء سلطنت او بر دوش نهادند با اين حشمت و مرتبت او را گفتند : اى محمد كوس عجز خود فرو كوب و بگو
« لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَ لا نَفْعاً »
بدست ما هيچيز نيست و نفع و ضرّ بندگان جز به حكم و تقدير الهى نيست ، تا دوستان را معلوم گردد كه شربت توحيد