تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
آن سبط بنى اسرائيل كه در ان مدينهء بعلبك مسكن داشتند همه آن بعل را ميپرستيدند و ربّ العالمين بايشان الياس پيغامبر فرستاد ، الياس ايشان را بتوحيد اللَّه دعوت كرد ايشان سر وازدند و قصد قتل وى كردند الياس ازيشان بگريخت در ميان كوه‌ها با غارى شد و هفت سال آنجا بماند متوارى از بن گياه و نبات زمين مىخورد و جاسوسان ملك اجب پيوسته در جست و جوى وى بودند و رب العزة او را از ايشان نگه داشت ، بعد از هفت سال از آن كوه فرو آمد در خانهء زنى پنهان شد ، مادر يونس بن متى و يونس آن وقت كودك بود رضيع ، آن زن شش ماه او را تعهد كرد و تيمار داشت . و در قصه آورده‌اند كه يونس بكودكى فرمان يافت و آن مصيبت در مادر وى اثر كرد دست در دامن الياس زد گفت تو پيغامبر خدايى و دعاى تو مستجاب بود دعا كن تا رب العزة او را زنده گرداند ، الياس دعا كرد و رب العزة او را بدعاى وى زنده گردانيد ، پس دگر باره الياس با كوه شد و آن قوم و آن پادشاه روز بروز در عصيان و طغيان مىافزودند تا آن غايت كه ملك اجب وزن وى از بيل پنجاه مرد از قوم خويش برگزيدند ، خداوندان بأس و شدت و ايشان را بمكر و خديعت فرستادند تا بمكر و دستان الياس را از ان كوه به زير آرند و او را هلاك كنند آن پنجاه مرد بدامن كوه رفتند و با آواز بلند گفتند : اى پيغامبر خدا ما به تو ايمان آورديم . و بهر چه گفتى ترا مصدق داشتيم و ملك اجب و قوم وى همه به تو ايمان آوردند و از گفته و كردهء خود پشيمان گشتند ، از بهر خدا بيرون آى و ديدار خود ما را بنماى تا عذرى بخواهيم ، الياس گفت : اللّهم ان كانوا صادقين فيما يقولون فاذن لى ان ابرز اليهم و ان كانوا كاذبين فاكفنيهم و ارمهم بنار تحرقهم ! هنوز الياس اين سخن تمام نگفته بود كه آتشى بيامد از آسمان و همه را بسوخت خبر هلاك ايشان به اجب رسيد عبرت نگرفت و از كفر و شرك باز نگشت بلكه در طغيان و عصيان بيفزود . بعد از آن الياس دعا كرد تا رب العزّة بر ايشان قحط و جوع مسلّط كرد گفت : بار خدايا هفت سال باران از آسمان و نبات از زمين باز گير كه ايشان سزاى اين عذاب‌اند . فرمان آمد كه يا الياس انا ارحم بخلقى من ذلك و ان كانوا ظالمين و لكن اعطيك مرادك ثلث