و از دين باطل با دين حق بريم ، ملك گفت : بجز اين خدايان ما خدايى هست ؟ گفتند آرى خدايى هست كه ترا آفريننده است و دارنده . ملك چون اين سخن بشنيد گفت :
اكنون رويد تا من در كار شما نظر كنم ، ايشان رفتند و جمعى در ايشان افتادند و ايشان را زدند و در حبس و بند كردند ، اين خبر به شمعون رسيد و شمعون اين « ثالث » است كه رب العزّة فرمود :
فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ
، او را شمعون الصفا گويند و شمعون الصخره گويند . قراءت بو بكر از عاصم
فَعَزَّزْنا
مخفّف است بمعنى غلبه من قولهم :
من عزّ بزّ ، اى - من غلب سلب . و معنى آنست كه : ما باز شكستيم آن مردمان را به آن سديگر . باقى قرّاء « فعزّزنا » مشدّد خوانند يعنى فقوّينا بثالث ، اى - برسول ثالث پس شمعون از راه تلطّف و مدارا با ايشان درآمد و ايشان را باسلام در آورد و ياران خود را برهانيد ، و بيان اين قصّه آنست كه : شمعون چون به انطاكيه رسيد بدانست كه آن دو رسول بزندان محبوساند ، رفت و گرد سراى ملك متنكّروار ميگشت تا جماعتى را از خاصگيان ملك با دست آورد و با ايشان بعشرت خوش درآمد تا با وى انس گرفتند و ملك را از وى خبر كردند ، ملك او را بخواند و صحبت و عشرت وى بپسنديد و از جملهء مقربان و نزديكان خويش كرد ، بر ان صفت همى بود تا روزى كه حديث ياران خود در افكند گفت : ايّها الملك به من رسيد كه تو دو مرد را بخوارى و مذلّت باز داشتهاى و ايشان را رنجها رسانيدهاى از آن كه ترا بر دينى ديگر دعوت همى كردند چرا نه با ايشان سخن گفتى و سخن بشنيدى تا حاصل آن بر تو روشن گشتى و پيدا شدى ؟ ملك گفت :
حال الغضب بينى و بين ذلك - من بر ايشان خشم گرفتم و از خشم با مناظره نپرداختم ، شمعون گفت : اگر راى ملك باشد اكنون بفرمايد تا بيايند و آنچه دانند بگويند ، ملك ايشان را حاضر كرد ، شمعون گفت : من ارسلكما الى هاهنا ؟ قالا : اللَّه الذى خلق كلّ شىء و ليس له شريك . شمعون گفت : آن خداى را كه شما را فرستاده است صفت چيست ؟ گفتند : انّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد . شمعون گفت : چه نشان داريد و چه آيت بر درستى اين دعوت ؟ گفتند : هر چه شما خواهيد ، ملك بفرمود تا غلامى را حاضر كردند مطموس العينين چشم خانهء وى با پيشانى راست بود چنانك نه روشنايى بود