تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
بامره عز و جل . و قصه آنست كه : ربّ العالمين وحى فرستاد به عيسى عليه السلام كه من ترا به آسمان خواهم برد ، حواريان را يكان يكان و دوان دوان بشهرها فرست تا خلق را بر دين حقّ دعوت كنند عيسى ايشان را حاضر كرد و رئيس و مهتر ايشان شمعون و ايشان را يكان يكان و دوان دوان بقوم قوم ميفرستاد و شهر ايشان را نامزد ميكرد و ايشان را گفت : چون من به آسمان رفتم شما هر كجا كه من معيّن كرده‌ام ميرويد و دعوت ميكنيد و اگر زبان آن قوم ندانيد در ان راه كه ميرويد شما را فريشته‌اى پيش آيد جامى شراب بر دست نهاده از ان شراب نورانى باز خوريد تا زبان آن قوم بدانيد ، و دو كس را به شهر انطاكيه فرستاد نام ايشان تاروص و ماروص ، و قيل : يحيى و يونس ، و قيل صادق و صدوق ، صادق كهل بود و صدوق جوان ، و اين جوان خدمت آن كهل ميكرد ، چون بدر شهر انطاكيه رسيدند پيرى را ديدند كه گوسپندان بچرا داشت ، به روى سلام كردند ، پير گفت : شما كه باشيد ؟ گفتند ما رسولان عيسى عليه السلام آمده‌ايم تا شما را بر دين حق دعوت كنيم و راه راست و ملّت پاك بشما نمائيم كه دين حق توحيد است و عبادت يك خداى ، آن خداى كه يگانه و يكتاست و معبود بسزاست ، پير گفت : شما را بر راستى اين سخن هيچ آيتى و حجّتى هست ؟ گفتند آرى هست كه بيماران را در وقت ؛ شفا پديد كنيم و نابيناى مادرزاد را بينا كنيم و ابرص را از علّت برص پاك كنيم ، اين همه بتوفيق و فرمان اللَّه كنيم ، پير گفت : مرا پسريست ديرگاه است تا وى بيمارست و درد وى علاج اطبّا مىنپذيرد خواهم كه او را به بينيد ، ايشان را به خانه برد نزد آن بيمار ، دعا كردند و دست بوى فرو آوردند ، آن بيمار هم در آن ساعت تندرست برخاست ، اين خبر در شهر آشكارا گشت و بيماران بسيار بودند همه را دعا ميكردند و بدست مىپاسيدند و رب العزّة بر دست ايشان شفا پديد ميكرد ، تا آن خبر با « 1 » ملك ايشان افتاد و آن ملك بت‌پرست بود نام وى انطيخس و قيل : شلاحن و كان من ملوك الرّوم ، اين ملك ايشان را حاضر كرد و احوال پرسيد ، ايشان گفتند ما رسولان عيسىايم آمده‌ايم تا شما را از بت‌پرستى با خداپرستى خوانيم
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : فا .