ندارد و بكونين نظرى ندارد و همواره نظر اللَّه پيش چشم خويش دارد او را فقير گويند كه از همه درويش است و به حق توانگر ، انما الغنىّ غنى القلب - توانگرى در سينه مىبايد نه در خزينه ، فقير اوست كه خود را در دو جهان جز حق دست آويز نه بيند و نظر با خود ندارد چهار تكبير بر ذات و صفات خود كند چنانك آن جوانمرد گفت :
نيست عشق لا يزالى را در ان دل هيچ كار * كو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار
هر كه در ميدان عشق نيكوان گامى نهاد * چار تكبيرى كند بر ذات او ليل و نهار
إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً
اى - ما جعلنا اليك الا هذين الامرين فحسب فامّا توفيق القبول و خذلان الردّ فليس لك اليهما سبيل - اى محمد ما كه ترا فرستاديم بخلق بشارت و نذارت را فرستاديم و بس . امّا توفيق قبول و خذلان ردّ كار الهيّت ماست و خصايص ربوبيّت ما ، اى محمد تو بو جهل را ميخوان ، اى ابراهيم تو نمرود را ميخوان ، اى موسى تو فرعون را ميخوان ، شما ميخوانيد و ما آن را راه نمائيم كه خود خواهيم ، اى محمد تو نتوانى كه زخم خوردگان عدل ازل را و راندگان حضرت عزت را حق شنوانى و بر قبول دارى
وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ إِنْ أَنْتَ إِلَّا نَذِيرٌ
- اى محمد دل در بو جهل چه بندى ، او نه از ان اصل است كه طينت وى نقش نگين تو پذيرد ، دل در سلمان بند كه پيش از آن كه تو قدم در ميدان بعثت نهادى ؛ چندين سال گرد عالم سرگردان در طلب تو ميگشت و نشان تو ميجست و لسان الحال يقول :
گرفت خواهم زلفين عنبرينت را * ز مشك نقش كنم برك يا سمينت را
بتيغ هندى دست مرا جدا نكنند * اگر بگيرم يك ره سر آستينت را
3 - النوبة الاولى
( 35 / 45 - 32 )
قوله تعالى :
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ
پس [ پيغامبران پيشين و امّتان ايشان ] ميراث داديم نامه [ و دين به اين امّت ] ،
الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا
اينان كه برگزيديم از رهيكان خويش ؛
فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ
ازيشان هست كه ستمكار نفس خويش است ،
وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ
و هست ازيشان كه راه ميانه رفت [ نه هنر سابقان و نه تفريط ظالمان ] ،