لوح و قلم ، بهشت و دوزخ ، آسمان و زمين ، و به اين آفريدهها هيچ نظر مهر و محبّت نكرد ، رسول بايشان نفرستاد و پيغام بايشان نداد ، و چون نوبت بخاكيان رسيد كه بركشيدگان لطف بودند و نواختگان فضل و معادن انوار اسرار ، بلطف و كرم خويش ايشان را محل نظر خود كرد ، پيغامبران بايشان فرستاد ، فرشتگان را رقيبان ايشان كرد ، سوز مهر در سينهها نهاد ، آتش عشق در دلها افكند ، خطوط ايمان بر صفحههاى دلهاشان نبشت كه :
كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ
. رقم محبّت بر ضميرهاشان كشيد كه يحبّهم و يحبّونه آن سرّ كه او را جلّ جلاله با آدميان بود نه با عرش بود نه با كرسى ، نه با فلك نه با ملك ، زيرا كه همه بندگان مجرّد بودند و آدميان هم بندگان بودند و هم دوستان .
نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ
.
قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ
لو لا غفلة قلوبهم ما احال قبض ارواحهم على ملك الموت فلمّا غفلوا عن شهود الحقايق خاطبهم على مقدار فهمهم و علق بالاغيار قلوبهم ،
وُكِّلَ
يخاطبه بما احتمل على قدر قوّته و ضعفه . اين خطاب بر قدر فهم ارباب رسوم و عادات است كه از غفلت راه بحقائق حق نمىبرند و لطائف اسرار ازل مىدرنيابند ، لا جرم شربت ايشان بر قدر حوصلهء ايشان آمد و گرنه از آنجا كه حقيقت است و خطاب با جوانمردان طريقت است ، ملك الموت خاك بيز مملكت است . در خاك معدن ميجويد و در معدن گوهر ميجويد . الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة . خاك مىبيزد تا تو در خاك چه پروردهاى : ياقوتى ، لعلى پيروزهاى ، يا نه كه نفطى ، قيرى ، سنگ ريزهاى ، كلمهء خبيثهاى يا كلمهء طيّبهاى ، خاكى ببيزد ، رگى بپيچد ، استخوانى بشكند ، او را بر آن وديعت پاك چه دست بود ، و با وى چه كار دارد ، كه نه او نهاد تا او برگيرد .
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها
.
خير نساج بيمار بود ملك الموت خواست كه جان او بردارد مؤذّن گفت وقت نماز شام كه اللَّه اكبر اللَّه اكبر ، خير گفت : يا ملك الموت باش تا فريضهء نماز شام