تا در خدمت الم و مشقّت بوى رسد . هر آن كس كه بمعبود خود معرفت دارد خدمت و عبادت از ميان جان كند و از حلاوت خدمت الم و مشقّت نيابد .
آن عزيزى در پيش درويشى صادق شد و آن درويش بيمار بود خواست كه او را در آن بيمارى تنبيهى كند گفت : ليس بصادق فى حبّه من لم يصبر على بلائه . در محبت صادق نيست آن كس كه در بلاى وى صابر نيست . درويش صادق سر بر آورد و گفت : غلط كردى ليس بصادق فى حبّه من لم يتلذّذ ببلائه . در محبت صادق نيست آن كس كش با بلاء او خوش نيست قالوا و من العذاب الشديد ان يقطع عنه حسن التولّى لشأنه فيوكل الى حوله و نفسه .
و من ذلك ان يمتحن بالحرص فى الطلب ثم يحال بينه و بين مقصوده و مطلوبه . و من ذلك توهّم الحدثان و حسبانه من الخلق . و من ذلك الحاجة الى الاخسّة من الناس . و من ذلك ذلّ السؤال مع الغفلة عن شهود التقدير . و من ذلك ضعف اليقين و قلّة الصبر .
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ
هدهد چون باز آمد و حديث بلقيس با سليمان گفت و آن مملكت آراسته و هر چه ملوك را در بايد ساخته و پرداخته از خيل و حشم و عدّت و عدد و سياست و هيبت و حشمت و مال و نعيم و عرش عظيم ، سليمان ان همه بشنيد و هيچ در وى اثر نكرد و طمع در آن نبست باز چون حديث دين كرد كه :
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ
، سليمان از جا برخاست و متغيّر گشت و از بهر دين اسلام و تعصّب ملّت حنيفى در خشم شد ، گفت كاغذ و دوات بياريد تا نامه نويسم و او را بدين اسلام دعوت كنم ، نامه نوشت كه :
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
. بلقيس چون آن نامه بخواند گفت : كتاب كريم لانّه مصدّر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
، بزرگوار نامه و كريم نامهاى كه ابتداء آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
است ، دل را انس و جان را پيغامست ، از دوست يادگار و بر جان عاشقان سلام است دل را فتح و جان را فتوح است ، اول شاهد بر مشاهده روح است ، معرفت را راه و حقيقت را درگاه است ، خائف را امان و راجى