تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ
الآية . . . وهب منبه گفت سليمان ( ع ) با مملكت خويش بر مركب باد همىرفت ، مردى حرّاث بكشاورزى مشغول برنگرست و آن مملكت ديد بدان عظيمى و بزرگوارى تعجب همىكرد و ميگفت : لقد اوتى آل داود ملكا عظيما . باد آن سخن به گوش سليمان رسانيد ، سليمان فرود آمد و با آن مرد گفت : من سخن تو شنيدم و بدان آمدم تا آن انديشه از دل تو بيرون كنم ، لتسبيحة واحدة يقبلها اللَّه عزّ و جلّ خير ممّا اوتى آل داود : يك تسبيح كه اللَّه تعالى بپذيرد از مرد مؤمن بهست از ملك و مملكت كه آل داود را داده‌اند . آن مرد گفت : اذهب اللَّه همّك كما اذهبت همّى . و بر عكس اين حكايت كنند كه : سليمان صلوات اللَّه عليه وقتى فرو نگرست مردى را ديد به بيل كار ميكرد و هيچ در مملكت سليمان نگاه نمى كرد و ديدار چشم خود با نظارهء ايشان نمىداد . سليمان گفت اينت عجب هيچ كس نبود كه ما به دو برگذشتيم كه نه بنظارهء ما مشغول گشت و در مملكت ما تعجّب كرد مگر اين مرد يا سخت زيرك است و دانا و عارف يا سخت نادان و جاهل . پس باد را فرمود تا مملكت بداشت و بيستاد ، سليمان فرو آمد و قصد آن مرد كرد ، گفت : اى جوانمرد عالميان را شكوه ما در دل است و از سياست ما ترسند وانگه كه مملكت ما بينند تعجّب كنند . تو هيچ بما ننگرى و تعجّب نمىكنى اين مانند استخفافى است كه تو همى كنى . آن مرد گفت : يا نبىّ اللَّه حاشا و كلّا كه در كار مملكت تو در دل كسى استخفافى گذر كند ، لكن اى سليمان من در نظارهء جلال حقّ و آثار قدرت او چنان مستغرق گشته‌ام كه پرواى نظارهء ديگران ندارم . يا سليمان عمر من اين يك نفس است كه مىگذرد اگر بنظارهء خلق ضايع كنم آن گه عمر من بر من تاوان بود . سليمان گفت اكنون بارى حاجتى از من بخواه اگر هيچ حاجت در دل دارى . گفت بلى حاجت دارم و ديرست تا درين آرزويم ، مرا از دوزخ آزاد كن و بر من رحمت كن و هول مرگ بر من آسان كن . سليمان گفت اين نه كار منست و نه كار آفريدگان . گفت پس تو