همچون من عاجزى و از عاجز حاجت خواستن چه روى بود . سليمان بدانست كه مرد بيدار است و هشيار ، گفت : اكنون مرا پندى ده گفت : يا سليمان در ولايت وقتى منگر ، در عاقبت نگر ، چه راحت باشد در نعمتى كه سطوت عزرائيل و هول مرگ سرانجام آن باشد . يا سليمان چشم نگاهدار تا نبينى ، كه هر چه چشم نهبيند دل نخواهد .
باطل مشنو كه باطل نور دل ببرد .
حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ
سليمان ( ع ) چون بوادى نمل رسيد و باد سخن مورچه از مسافت سه ميل به گوش وى رسانيد كه :
يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ
سليمان را خوش آمد سخن آن ملك موران و حسن سياست وى بر رعيّت خويش و شفقت بردن بر ايشان . آن گه گفت : بياريد اين ملك موران را ، بياوردند .
او را ديد بر لباس سياه مانند زاهدان كمر بسته بسان چاكران . سليمان گفت : آن سخن از كجا گفتى ؟ كه :
لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ
حطم ما بشما كجا رسيدى ؟
شما در صحرا و ما در هوا و نيز دانستهاى كه من پيغامبرم با عصمت نبوت عدل فرونگذارم و بر ضعفا و غير ايشان ظلم نكنم و لشكريان را نگذارم كه شما را بكوبند .
آن ملك موران جواب داد كه : من خود عدل تو دانستهام و شناخته و عذر تو انگيخته كه گفتم :
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
. امّا آنچه ميگويى كه حطم ما بشما چون رسد و شما در صحرا و ما در هوا بدانكه من بدان سخن حطم دل ميخواستم . ترسيدم كه ايشان نعمت و مملكت تو بينند و آرزوى دنيا و نعمت دنيا خواهند و از سر وقت و زهد خويش بيفتند و درويش را آن نيكوتر بود كه جاه و منزل اغنيا نبيند و يقرب من هذا قوله تعالى :
وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ
، و كذلك
قول النّبي ( ص ) : « ايّاكم و الضّيعة فترغبوا فى الدّنيا » .
آن گه سليمان گفت : ترا لشكر چندست ؟ گفتا من ملك ايشانم و چهل هزار سرهنگ دارم و زيردست هر سرهنگى چهل هزار عريف هر عريفى را هزار مور . گفت : چرا بيرون