مارى عظيم از آن گوشه بر آمد به قصد آن غلام تا او را هلاك كند ، آن عقرب را ديدم كه بر پشت آن مار جست و دماغ او بزد و او را بكشت و از آنجا با كنار آب آمد تا ضفدع باز آمد و بر پشت وى عبره كرد . گفت من از آنجا بازگشتم و آن جوان هنوز در خواب غفلت بود آواز بر آوردم گفتم :
يا راقدا و الجليل يحفظه * من كلّ شيء يدبّ فى الظّلم
كيف تنام العيون عن ملك * يأتيك منه فوائد النعم
آن جوان بيدار گشت و آن حال ديد ، ذو النون گفت : انظر الى ما صرف اللَّه عنك بماذا صرف اللَّه عنك آن گه قصه با وى بگفت جوان چون آن سخن بشنيد از درون دل وى دردى و اندوهى سر برزد و خوش بناليد روى سوى آسمان كرد و در اللَّه تعالى زاريد گفت : يا سيّدى و مولايى هذا فعلك به من عصاك البارحة فو عزّتك لا اعصيك حتى القاك ، فخلع ثياب بطالته و لبس ثياب الخير و الرشد .