بنگوئيم ،
« وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ »
همه را اندك داديم و ايشان را مالامال ، نبينى در مجلس شراب چون قومى به آخر رسند ساقى را گويند ايشان را قدح مالامال ده تا بمادر رسانى .
« مثل امتى مثل القطر لا يدرى اوله خير ام آخره ، كيف تهلك امة انا فى اولها و عيسى فى آخرها » .
«
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ »
در روزگار فترت پيش از مبعث مصطفى عربى جمال اسلام روى در نقاب عزّت كشيده بود ، قومى بودند كه طبع را مؤثّر و محدث نهادند راهى بر گرفتند كه نهايت آن راه جز عمايت و ضلالت نبود ، عقل را خداى نهاده ، طبع را رسول ساخته ، فلك را مقدّر گفته ، مستحسنات عقل را شريعت ساخته مستنكرات طبع را مناهى گفته ، باشكال و هيآت مشغول شده ، بتدويرات و تزويرات روزگار بباد برداده ، همى ناگاه آفتاب دولت شرع محمّدى ( ص ) از آفاق اقبال احدى پديد آمد كه : «
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ »
. تبّع ملك حمير مر كاهن خود را گفت : هل تجد ملكا يزيد على ملكى ؟ هيچ ملك دانى كه افزونى دارد بر ملك من ؟
كاهن گفت كه آرى پيغامبرى در راه است كه ملك او بر ملك عالميان بيفزايد ، سيّدى و مهترى سرورى كه در پيشانى وى نور سجود بود در ابروى وى نور خضوع بود ، در موى وى نور جمال بود . در چشم وى نور عبرت بود . در روى وى نور رحمت بود . در ميان دو كتف وى نور نبوّت بود ، در دل وى نور معرفت بود ، در سرّ وى نور محبّت بود ، در كلام وى نور حكمت بود ، در حكمت وى نور غيرت بود ، در غيرت وى نور حضرت بود ، انّه لبارّ مبرور ايّد بالظهور ، و وصف فى الزّبور ، و حصّلت امّته فى السفور . مفرّج الظلم بالنّور . احمد النبىّ طوبى لامّته حين يجئ و انشدوا .
انّ الرسول لسيف يستضاء به * مهنّد من سيوف اللَّه مسلول
نبّئت انّ رسول اللَّه اوعدنى * و العفو عند رسول اللَّه مأمول
مردى بود از زير دامن عبد اللَّه بن عبد المطّلب بيرون آمده و در اصلاب بشرى رفته لكن از غيب مددى در آمده و احوال و اقوالش مبدّل كرد كه :
« وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ