تو به آن مىگويى و بنا يافت آن تحسر ميخورى آن بما كه داده بود ؟ گفت : اللَّه تعالى ، گفت چند سال ما را در آن برخوردارى بود ؟ گفت هشتاد سال ، گفت اكنون چند است كه ما در بلاييم ؟ گفت هفت سال ، گفت ويلك ما انصفت الّا صبرت فى البلاء ثمانين سنة كما كنّا فى الرّخاء ثمانين سنة و اللَّه لئن شفانى اللَّه لاجلدنك مائة جلدة امرتنى ان اذبح لغير اللَّه . ايوب از سر دلتنگى و ضجر سوگند ياد كرد كه اگر شفا يابم ترا صد تازيانه بزنم به آن كه مرا مىفرمايى تا قربان كنم به غير نام اللَّه . رو بيرون شو از نزديك من كه من ازين طعام و شراب كه تو آرى نخورم و ترا نه بينم . رحمه را از نزديك خويش بيرون كرد و تنها بماند بىطعام و بىشراب و بىيار و بىمونس ، طاقتش برسيد روى بر خاك نهاد گفت : «
رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ »
، فرمان آمد از جبّار عالم آن ساعت كه
يا ايوب ارفع رأسك و اركض برجلك
، سر بردار اى ايوب و پاى به زمين زن . ايوب پاى بر زمين زد چشمهاى آب پديد آمد غسلى بر آورد آن درد و اذى پاك از وى فرو ريخت به حال تندرستى و جوانى و زيبايى خويش باز شد ، يك بار ديگر پاى بر زمين زد چشمهاى ديگر پيدا شد شربتى خورد از آن و در باطن وى هيچ درد و رنج نماند ، برخاست و بر آن بالايى نشست و حلّهاى زيبا پوشانيدند او را ، آن ساعت رحمه آنجا كه بود در دل وى افتاد كه كار آن مسكين بيمار گويى بچه رسيد ، تنها و عاجز است در آن كناسه ، و دانم كه هيچكس وى را طعامى و شرابى نبرد بروم و او را باز بينم نبايد كه از گرسنگى بميرد يا دد بيابانى او را هلاك كند ، برخاست و بيامد و او را در آن موضع نديد ازين گوشه بدان گوشه طواف ميكرد و او را ميجست و ميگريست ، و ايوب او را ميديد كه جست و جوى ميكرد ، و رحمه او را جوانى زيبا ديد حلّهاى نيكو پوشيده شرمش ميآمد كه فرا نزديك وى شود ، آخر ايوب او را به خود خواند گفت ما تريدين يا امة اللَّه ؟
اى زن چه ميخواهى و چه ميجويى ؟ گفت آن بيمار مبتلى كه اينجا افتاده بود نمىبينم او را و ميترسم كه هلاك گشت ، ايوب گفت او ترا كه باشد ؟ گفت شوهر منست : گفت اگر او را ببينى باز شناسى ؟ پس رحمه نيك در وى تأمل كرد گفت : اما انّه اشبه خلق اللَّه