قرب عن اصحابك قربانا و استغفر لهم فانّهم قد عصونى فيك فركض برجله فانفجرت له عين فدخل فيها فاغتسل فاذهب اللَّه كل ما كان به من البلاء .
قوله : «
مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ »
، حسن گفت : ايوب هفت سال و اند ماه در آن كناسه گرفتار گشته و خورنده در وى افتاده و مردم از وى بگريخته مگر زن وى رحمه كه با وى مىبود و گاه گاه طعام بوى مىآورد و ايوب در آن بلاء يك لحظه از ذكر اللَّه تعالى باز نماند پيوسته در ذكر و تسبيح بودى و در آن بلا صبر همى كرد و ابليس از وى در ماند و حيلت وى برسيد ، بانگى و زعقهء از وى رها شد كه هر هر جا لشكر وى بود در اقطار عالم همه بشنيدند و بنزديك وى آمدند او را غمگين و دلتنگ يافتند گفتند مهتر ما را چه رسيد كه چنين غمناك و دلتنگ است ؟ ابليس گفت درماندم در كار ايوب و صبر كردن وى بر بلا و هر چه دانستم از تلبيس و تدليس و فنون حيل و وساوس جمله به كار داشتم و پيش وى بردم و هيچ بر وى ظفر نيافتم . گفتند آن چه دام بود از دامهاى مكر كه بر راه آدم نهادى تا او را از بهشت بيرون كردى ؟ گفت زن وى را حوا واسطه ساختم تا مكر خود در وى براندم ، گفتند اينجا تدبير همانست مكرى بساز با زن وى كه او زن خود را فرمان برد ، و از راه بيفتد ، ابليس به صورت مردى پير فرا پيش رحمه شد گفت : يا امة اللَّه شوهرت كجاست ؟ گفت آنكه در آن مزبله افكنده و خورندگان در وى افتاده ، گفت آن ايوبست آن جوان زيبا تن نيكو روى و فرزندان داشت بدان جوانى و زيبايى و مال فراوان و نعمت تمام اكنون از آن هيچ نمانده است و همه نيست گشته نپندارم كه هرگز به آن باز رسيد مگر ايوب يك گوسفند بنام من قربان كند تا من او را به حال صحت باز آرم و آن جوانى و زيبايى وى باز بينى ، رحمه بگريست و جزع كرد آن گه بيامد و بانك بر ايوب زد گفت يا ايوب حتى متى يعذبك ربّك اين المال ؟ اين الولد ؟ اين الصديق ؟ اين لونك الحسن ؟ اين جسمك الحسن ؟ اذبح هذه السخلة و استرح . ايوب كه اين سخن از وى بشنيد دانست كه ابليس وى را فريفته است و باد در وى دميده . گفت اى زن مال و فرزند كه