بستان نباشد و معجزه پيدا نگردد ، سرد باش بر آتش نمرودى تا بستان پديد آيد ، سلامت باش بر ابراهيم تا معجزه پديد آيد . لطيفهء ديگر شنو ازين عجبتر ، نفس تو بر مثال نمرود است و هواء نفس آتش است و آن دل سوختهء تو خليلست .
نفس آتش هوى بر افروخته و دل را با سلاسل مكر و اغلال شهوت در منجنيق معاصى نهاده و به آتش هوى انداخته هنوز يك گام نارفته كه عقل چون شيفتگان مىآيد بچاكرى دل كه : هل لك من حاجة ؟ دل جواب ميدهد : امّا اليك فلا . اى عقل ياد دارى كه ترا گفتند بيا بيامدى گفتند برو برفتى گفتند تو كيستى فرو ماندى ؟ آن روز راه به خود ندانستى امروز به من چون دانى راست ؟ چون دل به آتش هوى فرو آيد فرمان در آيد كه : «
يا نارُ كُونِي بَرْداً »
اى آتش هوى سرد باش بر دل كه او خود سوختهء محنت ماست ، ففى فؤاد المحبّ نار هوى .
سوخته را ديگر باره نسوزند . چون آتش هوى را اين فرمان آيد در ساعت فرو ميرد و از ميان جان عارف بوستانى عجب پديد آيد با صد هزار بدايع و لطائف انواع ازهار و اشجار پر ثمار ، بر هواى بوستان سحاب افضال مىريزد باران اقبال ، بر نفس باران كفايت تا ازو طاعت و وفا رويد ، بر دل باران هدايت تا ازو شوق و صفا رويد ، بر زبان باران لطافت تا ازو حمد و ثنا رويد ، بر چشم باران كرامت تا ازو رؤيت و لقا رويد .
5 - النّوبة الاولى
( 21 / 86 - 78 )
قوله تعالى : «
وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ »
و ياد كن داود و سليمان را ، «
إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ »
كه داورى مىبريدند در آن كشتزار ، «
إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ »
كه چرا كرد در آن