تعجيل كن كه دخترت ديوانه گشته در خاك مىغلتد و فرياد مىكند و جامه بر خود پاره مىكند نمرود پاى تهى از تخت خويش بيامد تا ببالين دختر ، چون بر بالين او نشست دختر بگوشهء مقنعه روى خويش از پدر بپوشيد گفت : اى پدر سر و طلعت تو جنابت كفر دارد و اين ديدهء من طهارت يافته از مشاهدهء خليل اللَّه ، نبايد كه ديگر به آن ملوّث شود . گفت اى ماهروى پدر خليل اللَّه كيست ؟ گفت : ابراهيم . نمرود چون اين سخن بشنيد دو دست بر فرق خويش زد گفت ما آتشى برافروختيم كه ابراهيم را در آن بسوزيم ، ندانستيم كه دل و جان خويش را در آن كباب ميكنيم . گفت اى دختر اگر ديوانه گشتهاى تا بغل و زنجيرت ببندند ؟ گفت چون از اغلال و انكال دوزخ نجات يافتم بغل آهنين تو اندوه نخورم ، گفت اى دختر اگر جز ز من خدايى ديگر گيرى ترا هلاك كنم . گفت : الّذى خلقنى فهو الهى . خداى من اوست كه مرا آفريد ، نسب تو « 1 » و مشتى خاكست اگر خواهى بكش و اگر خواهى بگذار اين جان پاك از اين مشكاة آلوده بنسب نمرودى بل تا بر آيد ، او مرغيست تا بر كدام درخت آشيانه مىيابد . اى جوانمرد كسى كه در حرم عنايت ازلى شد هرگز غوغاى محنت ابدى گرد دولت سرمدى او نگردد . دختر همان نظاره ميكرد كه پدر كرد ، دختر را سبب هدايت بود و پدر را شقاوت بيفزود .
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
.
«
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً »
اصحاب معارف و ارباب حقايق را درين آيت رمزى ديگر است ، گفتند اين ندا آتشى است كه در كانون جان خليل تعبيه بود چون نمرود او را در منجنيق نهاد خليل نيز سرّ خويش در منجنيق مشاهدت نهاد ، راست كه بنزديك آتش نمرود رسيد از سوز شهود حق خواست كه آه كند و آتش نمرود را تباه كند ، ندا آمد كه : «
يا نارُ »
اى آتش شهودى ! «
كُونِي بَرْداً »
بر آتش نمرودى سرد باش سلطنت خود بر وى مران كه ما قضا كردهايم كه از ميان آتش بستانى پر از هار و انوار بر آريم كرامت خليل خود را و اظهار معجزهء وى را و اگر تو آن را تباه كنى
هامش
( 1 ) - با ( نسخه ج )