بودى و چون برادر مشفق نصيحت كردى ، مهجوران را شفيع بودى مريدان را دليل بودى ، درويشان را مونس بودى ، وحى پاك و رسالت حق به شرط و رمّت گزاردى ، خلق را بدين اسلام و ملت درست خواندى . آن گه رسول خدا سوگند نهاد بر ياران كه به يگانگى خدا و به حق من بر شما كه هر كرا بر من قصاصى است برخيزد و همين ساعت از من قصاص خواهد پيش از قصاص قيامت ، و اين سخن سه بار گفت آخر پيرى برخاست از ميان قوم ، نام وى عكاشه پاى بسر مردم در مىنهاد تا نزديك مصطفى رسيد گفت يا رسول اللَّه اگر نه آن بودى كه سه بار سوگند دادى و درخواستى من برنخاستمى ، پدر و مادر من فداء تو باد اين سخن كه خواهم گفت نه گفتمى ، وقتى من با تو در غزائى بودم و اللَّه ما را نصرت داد و فتح بر آمد ، چون باز گشتيم ناقهء من پيش ناقهء تو برآمد من از ناقه فرو آمدم تا پاى مبارك ترا بوسه دهم قضيت خود را برآهيختى و بر پهلوى من زدى ، ندانم مرا به قصد زدى يا به قصد ناقه زدى و بر من آمد . رسول خدا گفت :
يا عكاشة اعيذك بجلال اللَّه ان يتعمدك رسول اللَّه بالضرب .
آن گه بلال را فرمود تا بسراى فاطمه رود و قضيب ممشوق بيارد ، بلال از مسجد بيرون شد دست بر سر نهاده و ندا مىزند كه اينك رسول خداى از نفس خويش قصاص ميدهد ، آمد تا در حجرهء فاطمه و در بزد و گفت اى دختر رسول خدا قضيت ممشوق به من ده ، فاطمه گفت ، اى بلال پدر من قضيب از بهر چه ميخواهد ؟ و امروز نه روز حج است و نه روز عزا . بلال گفت : يا فاطمة ما اغفلك عمّا فيه ابوك انّ رسول اللَّه يودّع الدّين و يفارق الدّنيا و يعطى القصاص من نفسه . اى فاطمه سخت غافل نشسته و از حال و كار پدر بى خبر ماندهاى كه دنيا را وداع مىكند و ساز سفر آخرت ميسازد ، و از نفس خود قصاص ميدهد ، فاطمه گفت اى بلال كرا دل دهد كه از رسول خدا قصاص خواهد ؟
اى بلال اگر ناچارست بارى حسن و حسين را گوى تا حوالت آن قصاص با خود گيرند ، و آن حكم بر ايشان برانند نه بر رسول خدا . بلال قضيب آورد و بدست رسول داد ، و رسول بدست عكاشه داد ، ابو بكر و عمر چون آن حال ديدند برخاستند
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٤١