تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
جان از نورست و نور علوى ، تن از خاك و خاك سفلى ، جان خواست كه بر شود كه علوى بود ، تن خواست كه فرورود كه سفلى بود ، ملك تعالى و تقدّس بكمال قدرت خويش هر دو را بند يكديگر ساخت ، جان بند تن شد و تن بند جان ، هر دو در بند . جان و تن با يكديگر قرار گرفتند تا روز مرگ كه عمر بنده بسر آيد و اجل در رسد اين بند گشاده گردد ، چنان كه مرغ از قفس بيرون آيد جان از تن بر آيد ، سوى هوا شود ، بآشيان خويش ، تن راه زمين گيرد . تا شود با مركز خويش ، جان را در قنديل نور نهند و از درخت طوبى بياويزند ، تن را در كفن پيچند و به خاك سپارند ، اينست كه ربّ العالمين گفت : «
مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ »
روزى چند بر آيد جان بنظاره تن آيد . حال تن ديگرگون بيند بنالد ، گويد اى چشم عبرت بين ! اى ديده نرگسين ! آن ديدن تو كو ؟ اى زبان حكمت گوى ! آن گفتار شيرين تو كو ؟ اى روى پرنگار زيبا ! آن زيب و جمالت كو ؟ اى بيامده از خاك و داشته بر خاك و روزى يافته از خاك و باز گردانيده به خاك و نيست گشته به خاك ! شعر :
أ ليس من التّراب ابا تراب * خلقنا و المصير الى التراب فما معنى التّأسف ان دفنا * ترابا فى التّراب ابا تراب
چنانستى كه ملك ميگويد جلّ جلاله : يك بار خاك را سبب هستى كنم ، يك بار سبب نيستى ، تا عالميان بدانند كه قادر بر كمال منم ، و هر بوده راهست كننده منم . اى جوانمرد اگر زانكه ترا در گورستان گذرى باشد ، نگر تا به چشم عبرت نگرى در آن لشكرگاه ، كه آن نه خاكست كه تو مىبينى ، آن تن عزيزانست ، گوشت و پوست جوانانست ، قد و بالاى بناز پروردگانست ، موى و محاسن پيرانست ، شعر :
بلينا و ما تبلى النجوم الطّوالع * و تبقى الجبال بعدنا و المصانع