خدايان چنان نباشند و چنان نترسند ، و نيز انديشه ميكنم كه خدايى را كسى شايد و خداوندى كسى را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود .
چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكارا كرد ، ايشان چشم وى را بوسه همى دادند و مىگفتند ما را همين انديشه بخاطر در مىآمد لكن زهرهء آن نداشتيم كه اين حال را كشف كنيم ، بيكبار آواز بر آوردند كه دقيانوس خداى نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين خداوند و جبّار نيست :
« رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
.
يمليخا گفت اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت ، ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان ببهانهء اسب تاختن و گوى زدن ، پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلاند ، برنشستند و از شهر بيرون شدند و سه ميل گرم براندند ، آن گه يمليخا گفت از اسب فرو آئيد كه ناز اين جهانى از ما شد و نياز آن جهانى آمد ، از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند ، جوانان بناز و نعمت پرورده همى كلفت و مشقّت اختيار كردند و محنت بر نعمت گزيدند ، پاى برهنه آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهاشان افكار شده و رنجور گشته ، گرسنه و تشنه ، شبانى را ديدند گفتند هيچ طعام دارى يا پارهء شير كه بما دهى ؟ - گفت : دارم ، ليكن رويهاى شما روى ملوكست و بر شما اثر پادشاهى مىبينم نه اثر درويشى و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد ! قصّهء خويش با من بگوئيد ، ايشان گفتند ، ما دينى گرفتهايم كه اندر آن دين دروغ گفتن روا نيست ، اگر قصّهء خود با تو راست گوئيم ما را از تو هيچ رنجى و گزندى رسد ؟ شبان گفت نه ، پس ايشان قصّهء خود بگفتند ، شبان بپاى ايشان در افتاد و گفت ديرست تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مىگوئيد ، چندان صبر كنيد تا من اين گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من ، شبان رفت و گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من ، شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و بنزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همىرفت .