افسوس مكن بر من مسكين و حق من بده « 1 » ، گفتم و اللَّه كه افسوس نمىدارم و آن همه حقّ تو است و ملك تو ، مرا در آن هيچ حق نه ، آن گه گفت بار خدايا اگر ميدانى كه آن از بهر تو كردم « 2 » تا رضاء تو باشد : فافرج لنا فرجة - اين سنگ شكافته گردان و فرجهاى ما را پيدا كن آن ساعت سنگ از هم شكافته گشت چندانك روشنايى بديدند .
ديگرى گفت : بار خدايا دانى كه سال قحط بود و مرا از قوت خود فضلهاى بسر آمد و مردم از قحط و نياز و گرسنگى بمانده ، زنى آمد و از من طعام خواست ندادم و نيز در وى طمع كردم آن زن تن در نداد و برفت . از گرسنگى و بى كامى ديگر باره باز آمد و من هم چنان در وى طمع كردم و بر وى همىپيچيدم تا از حال ضرورت تن در داد ، چون دست بوى بردم بر خود بلرزيد و آهى كرد ، گفتم چه رسيد ترا ؟ گفت : اخاف اللَّه ربّ العالمين - از خدا مىترسم كه اين چنين كار هرگز بر من نرفت ، من با خود گفتم زنى ناقص عقل بوقت ضرورت و بى كامى از خدا بترسد و من بوقت فراخى و نعمت چون از وى نترسم ؟ ! آن حال در من اثر كرد و برخاستم و او را رها كردم « 3 » و حقّ وى بشناختم و با وى نيكوئيها كردم ، بار خدايا اگر ميدانى كه آن همه از بهر رضاء تو كردم ما را فرج فرست و ازين بند رهايى ده ، آن سنگ فراخ از هم باز شد و روح تمام از هوا و روشنايى بابشان پيوست .
مردم سوم گفت : بار خدايا دانى كه مرا مادرى و پدرى پير و ضعيف بودند و شكسته و زن داشتم با كودكان خرد و مرا عادت بود كه گوسپند بدوشيدمى و شير نخست بمادر و پدر دادمى آن گه بكودكان ، تا روزى كه در صحرا دير بماندم چون باز آمدم پدر و مادر خفته بودند ، كراهيت داشتم كه ايشان را از خواب بيدار كنم ، هم چنان بر سر ايشان ايستادم قدح شير بر دست نهاده و آن كودكان
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : گفت به من افسوس ميدارى حق من به من ده و افسوس مدار .
( 2 ) - نسخهء ج : از بهر آن كردم تا رضاء تو باشد .
( 3 ) - نسخهء ج : و او را از آن بند و رنج رها كردم .