تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
در تافتى و به ديگرى بيرون شدى ، و در آن قصر تختى زرّين ساخته هشتاد گز طول آن و چهل گز عرض آن بانواع جواهر و يواقيت مرصّع كرده ، و بيك جانب تخت هشتاد كرسى زرّين نهاده كه اميران و سالاران لشكر و اركان دولت بر آن نشستندى ، و بديگر جانب همچندان كرسى نهاده كه علماء و قضات و احبار بر آن نشستندى ، و بر سر خود تاجى نهاده كه چهار گوشه داشت در هر گوشه‌اى گوهرى نشانده كه در شب تاريك چون شمع مىتافت ، و پنجاه غلام از ملك - زادگان با جمال بر سر وى ايستاده ، هر يكى را تاجى بر سر و عمودها در دست ، شش جوان ديگر از فرزندان ملوك با خرد و راى و تدبير تمام ايستاده بر راست و چپ وى ، اين شش جوان‌اند كه اصحاب الكهف‌اند ، نامهاى ايشان : يمليخا ، مكسلمينا ، محشطلينا ، مرطونس ، اساطونس ، افطونس . و قيل يمليخا و مكسلمينا و مرطوس و ينينوس و سارينوس و ذوانيوانس . آن متكبر متمرّد دقيانوس برين صفت پادشاهى و مملكت مىراند و هرگز او را درد سرى نبود و تبى نگرفت تا از متكبّرى و جبّارى كه بود دعوى خدايى كرد ! چنانك فرعون با موسى كرد و خلق را بر عبادت و خدمت خود راست كرد ، و هر كه بخدايى او اقرار ندادى او را هلاك كردى ، روزى دعوتى ساخته بود و اركان دولت و جملهء خيل و حشم را خوانده ، بطريقى در آمد گفت لشكر فلان ملك آمد و قصد ولايت تو دارد ، لرزه بر وى افتاد و هراسى و ترسى عظيم در دلش پديد آمد بر صنعتى كه تاج از سر وى بيفتاد و زرد روى گشت ، و آن روز نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك ميريخت ، و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وى فارغ شدندى بدعوت بخانهء يكى از ايشان بودندى ، و آن روز اتفاق را نوبت يمليخا بود چون خوان بنهادند و دست بطعام بردند ، يمليخا نخورد و هم چنان متفكر و مضطرب نشسته ، گفتند چرا طعام نخورى و بر طبع خود نه‌اى ؟ - گفت ، اى برادران مرا انديشه‌اى در دل افتاد كه خورد و خواب و قرار از من ربوده ، گفتند آن چه انديشه است ؟ ! - گفت : اين ملك دعوى خدايى مىكند و من امروز او را بر حالى ديدم از بيم و ترس كه