بندهء خود را كه به حضرت راز و ناز برد بشب برد ، زيرا كه شب برد ، زيرا كه شب موسم عارفانست و وقت خلوت دوستانست ، آرام گاه مشتاقانست ، هنگام نواخت بندگانست ، چون شب در آمد ، دوستان را وقت خلوت آمد ، رقيبان در خواب و دشمنان دور ، خانه خالى و دوست منتظر :
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست * برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست
در اخبار داود است كه : يا داود كذب من ادّعى محبّتى اذا جنّه اللّيل نام عنّى ، يا محمّد در راه ما هر كه رنجى كشد از پس آن گنجى بيند ، ترا فرموديم كه :
« وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ »
بشب خيز و نماز كن ، هم ما فرموديم كه بشب خيز و بيا و با ما راز كن ، تا بدانى كه ما رنج كس ضايع نكنيم و هر كس را بسزاى خود رسانيم .
لطيفهاى ديگر گفتهاند كه ربّ العالمين مصطفى ( ص ) را فعلى اثبات كرد لايق عبوديّت او ، و خود را فعلى گفت سزاى ربوبيّت خويش ، فعل مصطفى عروج است : «
أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى »
، فعل اللَّه تعالى نزول است : ينزل كلّ ليلة الى السّماء الدّنيا ، عروج محمّد سزاى بشريّت او و نزول اللَّه سزاى الهيّت او ، لايق ذات و صفات او ، آن گه نزول خود را هنگام آن شب ساخت ، عروج محمّد را هم بشب خواست از بهر آنك محمّد را حبيب خواند و معنى محبّت جز موافقت نيست ، «
مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى »
بردند او را از مسجد حرام به مسجد اقصى و از مسجد اقصى بسدرهء منتهى و منزل اعلى تا احوال و اهوال قيامت معاينه بيند و قواعد شفاعت ممهّد گرداند ، فردا كه رستاخيز بپاى شود و سياست و عظمت جبّارى در خلق پيچد ، از بيم و فزع قيامت و هو و سياست در گاه عزّت خلايق همه در خود افتاده متحيّر بمانده رعب زده و فزع چشيده كه آن بينند كه هرگز نديده باشند و از شغل و كار خود با كار كس نپردازند ، همه گويند : نفسى نفسى ، و مصطفى ( ص ) كه ملكوت ديده و آيات كبرى و عجائب غيب بوى نموده نترسد و هيبت و سياست آن روز