زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى »
، آنجا كه دوستى بر كمال بود ناچار در آن غيرت بود ، موسى ( ع ) ديدار خواست ! جواب آمد كه :
« لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ »
اى موسى تو اكنون ما را نبينى بكوه همىنگر ، با مصطفى ( ص ) گفت : اى محمّد هان ديدهاى كه بدان بما نگرى ، نگر نظر آن « 1 » بعاريت بكس ندهى ، مستلذّات دنيا و عقبى را چه محلّ آن بود كه رخت خويش در ديدهء تو نهد و زبان حال سيّد ( ص ) بنعت تواضع همىگويد :
بر بندم هر دو چشم و نگشايم نيز * تا روز زيارت تو اى يار عزيز
«
وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ »
- خفض الجناح كناية عن حسن الخلق ، اشارتست بكمال خلق و غايت شفقت وى بر خلق خدا ، نه بينى كه بر بساط بليّت احد هزاران شربت قهر نوش كرده و از زخم بيگانگان بوى رسيده آنچ رسيده ، آن گه دامن رحمت خود را بسط كرده و زبان شفقت بگشاده كه :
« اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون » .
«
وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ »
- انّى انا - كلمتيست كه جز ارباب صفوت را از اهل تمكين مسلّم نيست ، ايشان كه در عالم تفريد از عين جمع نفس زنند ، علائق و خلائق « 2 » منقطع دانند ، اسباب مضمحل و حدود متلاشى و اشارت و عبارت « 3 » متناهى ، يكبارگى دل با سوى حق « 4 » پرداخته و غير او بگذاشته ، و اليه الاشارة بقوله تعالى :
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ »
.
در خبر است كه جابر بن عبد اللَّه بر در سراى رسول خداى ( ص ) در مىزد ، رسول ( ص ) گفت : من فى الباب ؟ جابر گفت انا ، رسول ( ص ) از آن گفت وى كراهيت « 5 » نمود باز پس ميگفت كه انا ، انا ، انّى لا اقول انا - اى جابر تو گفتى كه انا ! من بارى نگويم كه انا ، فرمان آمد از جبّار كائنات جلّ جلاله :
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : بما نگرى نظر آن .
( 2 ) - نسخهء الف : علايق و حدايق .
( 3 ) - نسخهء الف : و عبادت .
( 4 ) - نسخهء الف : دل سوى حق .
( 5 ) - نسخهء ج : كراهت .