ماهى شور خورده بود و تشنگى بر وى افتاده ، آب همى خورد و تشنگى كم نمى شد تا چندان آب خورد كه شكم وى شكافته گشت و هلاك شد ، در آن حال ميگفت « 1 » :
قتلنى ربّ محمّد .
و اسود بن المطلب بگذشت ، جبرئيل بسر وى اشارت كرد پس خبر رسيد كه پسر او زمعه از شام مىآيد باستقبال پسر بيرون شد ، زير درختى فرود آمد تا بياسايد ، جبرئيل بيامد و آن سر وى بر درخت مىزد و او غلام را مىگويد :
ادركنى يا غلام - درياب مرا اى غلام و اين را از من باز دار ، غلام مىگويد اى خواجه تو خود سر بر درخت مىزنى و من كسى را نمىبينم تا او را از تو باز دارم ! هم چنان سر بر درخت همىزد تا هلاك شد و مىگفت : قتلنى رب محمّد .
و اسود بن عبد يغوث بگذشت ، جبرئيل به روى وى اشارت كرد پس اتفاق چنان افتاد كه بقبيلهء بنى كنانه رفته بود بمعاداة رسول خداى تا در دل ايشان نفرت افكند از رسول ، چون باز گشت سموم زد او را و رويش سياه گشت همچون زنگيى ، چون به خانه باز آمد اهل وى او را باز نشناختند از خانه بدر كردند ، چند روز در آن صحراء مكّه ميگشت ، از حيف و غبن هلاك گشت و مىگفت : قتلنى ربّ محمّد .
اينست كه ربّ العالمين گفت : «
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ »
اى كفيناك امر المستهزئين الّذين يشركون باللَّه .
. . . «
فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ »
غدا ما يلقونه من عذاب اللَّه .
«
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ »
- اى يقولون على اللَّه من الشركاء و الصّحابة و الولد و يقولون فيك من النّسبة الى السّحر و الشّعر و غير ذلك .
«
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ »
فالجأ الى التّسبيح و التّنزيه و قل سبحان اللَّه و بحمده .
قيل - الباء - فى قوله : «
بِحَمْدِ رَبِّكَ »
باء الحال ، اى سبحه حامدا لتكون جامعا بين التّسبيح و الحمد . و قيل معناه فصلّ يكفك اللَّه ما اهمك ، و فى الخبر انّ .
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : و همىگفت در آن حال .