همهء خداوندان ، پادشاه بر همهء پادشاهان ، پيش از هر زمان و پيش از هر نشان ، عظيم المنّ و قديم الاحسان ، دارندهء جهان و نوبت ساز جهانيان ، هر كس را آن دهد كه او را سزد و بر هر كس آن نهد كه برتابد ، از معدن محنت نقد نعمت پديد آرد و از شب اندوه صبح شادى بر آرد ، يكى انديشه كن درين قصّه يوسف و محنت وى ، حزن يعقوب و حرقت وى ، حسد برادران و قصد ايشان ، حزنى بدان عظيمى ، محنتى بدان درازى ، حسدى بدان تمامى ، بنگر كه اللَّه چه نمود از لطف خود بايشان و چه ريخت از نثار رحمت « 1 » بر سر ايشان ، چنانك در شاخ حنظل شفاء درد نهاد و از مغز افعى ترياق زهر ساخت « 2 » ، از چشمهء اندوه يعقوب آب شادى روان كرد و از ظلمت حسد برادران نور شفقت پديد آورد ، بطبع از يكديگر نفور گشته بودند كه لطفى از حضرت خود در ميان ايشان افكند تا دامن الفت ايشان و اهم دوخت و ايشان را از پراكندگى و دشمنى در مجمع دوستى و برادرى جمع كرد تا هم يوسف ( ع ) ايشان را عذر ساخت ، گهى با پدر گفت : نزع الشيطان بينى و بين اخوتى ، گهى با برادران گفت :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ
، گهى نعمت منعم را شكر گزارد و گفت :
و قد احسن بى ، چون اين همه الطاف كرم ديد و نواخت بى نهايت از درگاه احديّت زبان ثنا و دعا بگشاد گفت :
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ
گفتهاند كه ربّ العالمين جلّ جلاله ملك مصر به دو كس داد : به يوسف پيغامبر و فرعون دشمن ، فرعون را از روى مذلّت و اهانت داد و يوسف را از روى اعزاز و كرامت ، فرعون چون ملك مصر بر وى راست شد از قوّت خود ديد ، اضافت با خود كرد گفت : ا ليس لى ملك مصر ما علمت لكم من إله غيرى ، لا جرم ذليل و خوار گشت و يوسف ملك از حق ديد ، حول و قوّة خود در ميان نديد ، گفت : «
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ »
لا جرم بعزّتى نهايت و كرامت نبوّت رسيد ، فرعون كه اضافت ملك و نعمت با خود كرد امام اهل قدرت و اعتزال گشت كه گفتند : الطّاعة منّا لا من توفيق اللَّه . و يوسف كه اضافت با حق كرد امام اهل سنت و جماعت گشت كه گفتند : كلّ من عند اللَّه و گفتهاند آن ملك كه يوسف اشارت بدان كرد ملك رضا و وفا است كه بهر چه
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : نثار نعمت خود
( 2 ) - نسخهء الف : زهر نهاد و ساخت