«
وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا »
و ما گواهى نميدهيم مگر بآنچ ميدانيم ، «
وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ ( 81 ) »
و ما غيب را نگهبان نبوديم « 1 » .
«
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها »
و از آن شهر پرس كه ما در آن بوديم [ و از اهل آن خبر پرس ] ، «
وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها »
و ازين كاروان پرس كه ما در آن آمديم ، «
وَ إِنَّا لَصادِقُونَ ( 82 ) »
و ما راست مىگوييم .
«
قالَ »
گفت يعقوب ، «
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً »
[ چنين كه مىگوييد نه ] بلكه تنهاى شما شما را كارى بر آراست و بكرديد ، «
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ »
اكنون كار من شكيبايى است نيكو [ كه درو از خدا گله نه ] ، «
عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً »
مگر كه اللَّه تعالى با من آرد ايشان را هر سه ، «
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 83 ) »
كه اللَّه تعالى دانايى است راست دان ، راست كار .
«
وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ »
و برگشت يعقوب از فرزندان خويش [ و تنها شد ] ، «
وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ »
گفت اى دردا و اندوها بر يوسف ، «
وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ »
و چشمهاى وى سپيد گشت از گريستن باندوه ، «
فَهُوَ كَظِيمٌ ( 84 ) »
و او در آن اندوه خوار و بى طاقت .
«
قالُوا تَاللَّهِ »
فرزندان گفتند بخداى ، «
تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ »
كه هيچ بنخواهى آسود از ياد كرد يوسف [ و پيوسته ازو ميخواهى گفت ] ، «
حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً »
تا نيست شوى در غم وى بگداخته ، «
أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ ( 85 ) »
يا تباه شوى از تباه شدگان .
«
قالَ »
گفت يعقوب ، «
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ »
من [ گله نمىكنم و نمىزارم با جز از خدا ] گله با او ميگويم و اندوه خود به او بر مىدارم ، «
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ( 86 ) »
و از خدا آن دانم كه شما ندانيد .
«
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا »
اى پسران من رويد ، «
فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ »
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : غيب را ندانيم .