او را جواب دادند كه
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ
موسى ( ع ) همچنين « 1 » بر بساط جلال و عظمت انبساطى نمود ؛ بىدستورى ديدار خواست ، گفت : « ارنى » جواب آمد كه :
لَنْ تَرانِي
، باز مصطفى ( ص ) شب الفت و زلفت ، شب قرب و كرامت كه به حضرت اعلى رسيد ، و بساط جلال و عظمت ديد ، سر در پيش افكند و هيچ نگفت حرمت حضرت احديت را و اجلال درگاه صمديت را خاموش گشته ، و گوش فرا داشته كه تا فرمان چه آيد ، و دستورى چه دهد ، ندا آمد كه يا محمد
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى
دستورى داديم ترا زبان دعا و ثنا بگشاى ، و ما را به پاكى بستاى ، مصطفى ( ص ) در نگرست جلال و عظمت و كبرياى الوهيّت بىنهايت ديد ، دانست كه كمال ثناى مخلوق هرگز ببدايت جلال لم يزل نرسد ، ثناى خود همچون « 2 » چراغ ديد در آفتاب و قطره در دريا ، چراغ در آفتاب چه روشنايى دهد ، و قطره در درياچه افزايد ، همين كلمت « 3 » گفت :
« لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك »
فرمان آمد كه اى محمد بستاخى كن بخواه تا بخشم ، بگوى تا نيوشم ، سل تعطه اشفع تشفع .
من آن توام تو آن من باش ز دل * بستاخى كن چرا نشينى تو خجل
5 - النوبة الاولى
( 11 / 60 - 49 )
قوله تعالى -
تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ
اين قصّه از خبرهاى پوشيده [ بر عرب ] است
نُوحِيها إِلَيْكَ
كه پيغام دهيم « 4 » آن را به تو ،
ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ
هرگز ندانستى تو آن را ،
وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا
و نه قوم تو [ عرب ] دانستند پيش ازين وقت ،
فَاصْبِرْ
شكيبايى كن [ تو بر اذاى قوم خويش ]
إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ ( 49 )
كه [ پيروزى ] سر انجام خداوندان راستى راست .
وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً
و فرستاديم به عاد كس ايشان هود ،
قالَ يا قَوْمِ
[ هود ] گفت [ عاد را ] كه اى قوم
اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ
خداى پرستيد نيست شما را خدايى جز از وى « 5 »
إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُفْتَرُونَ ( 50 )
نيستيد مگر دروغ
هامش
( 1 ) همچنين ( الف ) .
( 2 ) - هم چون ( الف ) .
( 3 ) - كلمه ( ج ) .
( 4 ) - مىدهم ( ج ) .
( 5 ) - جذر وى ( الف ) .