از پدران باز بريدند ، تا آن كودكان و طفلكان بفراق مادر و پدر گريستن و زارى در گرفتند ، پيران سرها برهنه كردند و محاسن سپيد بر دست نهادند همى « 1 » بيك بار فغان برآوردند ، و بزارى و خوارى زينهار خواستند ، گفتند : اللهم ان ذنوبنا عظمت و جلّت و انت اعظم منها و اجلّ ، خداوندا گناه ما بزرگست و عفو تو از آن بزرگتر ، خداوندا بسزاى ما چه نگرى بسزاى خود نگر . آن گه سه فرقت شدند به سه صف ايستاده صفى پيران و صفى جوانان و صفى كودكان . عذاب فرو آمد بر سر پيران بايستاد . پيران گفتند ، بار خدايا تو ما را فرمودهاى « 2 » كه بندگان را آزاد كنيد ما همه بندگانيم ، و بر درگاه تو زارندگانيم ، چه بود كه ما را از عقوبت و عذاب خود آزاد كنى ؟ عذاب از سر ايشان بگشت بر سر جوانان بايستاد . جوانان گفتند : خداوندا تو ما را فرمودهاى كه ستمكاران را عفو كنيد و گناه ايشان در گذاريد ما همه ستمكارانيم بر خويشتن ، عفو كن و از ما درگذار . عذاب از ايشان در گذشت بر سر كودكان بايستاد . كودكان گفتند : خداوندا تو ما را فرمودهاى كه سايلان را رد مكنيد و باز مزنيد ما همه سايلانيم « 3 » ما را ردّ مكن و نوميد بازمگردان ، اى فريادرس نوميدان ، و چارهء بيچارگان ، و فراخ بخش مهربان .
آن عذاب از ايشان بگشت و توبهء ايشان قبول كرد . اينست كه رب العالمين گفت :
كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ
قوله :
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ
بىآيينهء توفيق كس روى ايمان نبيند ، بىعنايت حق كس بشناخت حقّ نرسد ، بنده بجهد خويش نجات خويش كى تواند ، تا با دل بنده تعريف نكند ، و شواهد صفات و نعوت خود در دل وى مقرّر نكند ، بنده هرگز بشناخت او راه نبرد . و اللَّه لولا اللَّه ما اهتدينا و لا تصدّقنا و لا صلّينا ، آب و خاك را نبود پس بود را چه رسد كه بدرگاه قدم آشنايى جويد اگر نه عنايت قديم بود ، دعوى شناخت ربوبيّت چون كند اگر نه توفيقش رفيق بود .
دل كيست كه گوهرى فشاند بى تو * يا تن كه بود كه ملك راند بىتو
و اللَّه كه خرد راه نداند بى تو * جان زهره ندارد كه بماند بى تو .
قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
همه عالم آيات و رايات قدرت اوست ،
هامش
( 1 ) بجاى ، همگى
( 2 ) فرمودهاى ( ج )
( 3 ) سائلان ايم ( ج )