تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
به اين معنى حكايت كنند از منصور مغربى گفت : بحلّه‌اى از حلّه‌هاى عرب فرو آمدم جوانى مرا مهمانى كرد در ميانه ناگاه بيفتاد آن جوان و بيهوش گشت ، از حال وى پرسيدم گفتند : بنت عمّى آويخته وى گشته و اين ساعت آن بنت عمّ در خيمهء خويش فرا رفت ، غبار دامن وى در حال رفتن اين جوان بديد بيفتاد و بيهوش گشت ، اين درويش برخاست بدر آن خيمه شد و شفاعت كرد از بهر اين جوان گفت : ان للغريب فيكم حرمة و ذماما و قد جئت مستشفعا اليك فى امر هذا الشّاب فتعطفى عليه فيما به من هواك . فقالت المرأة انت سليم القلب انه لا يطيق شهود غبار ذيلى كيف يطيق محبتى . چون درويش در حق آن جوان شفاعت كرد ، وى جواب داد كه : اى سليم القلب كسى كه طاقت ديدار غبار دامن ما ندارد طاقت ديدار جمال و صحبت ما چون دارد ؟ اين است حال مريد او را در پرده خودى در پوشش ميدارند تا در سطوات حقيقت يكبارگى سوخته و گداخته نگردد ، يك تابش برق حقيقت بيش نبيند كه او را در حركت آرد نعره زند ، و جامه درد و گريه كند ، باز چون بمحلّ استقامت رسد و در حقيقت افراد متمكّن شود نسيم قرب از افق تجلّى بر وى دميدن گيرد ، آن حركات بسكنات بدل شود ، زيرا موارد هيبت ادب حضرت بجاى آرد . اينست كه ربّ العالمين گفت :
فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا
.
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً
نفى ظلم از خويشتن كرد ، و تقدير ظلم در وصف وى خود محالست كه خلق خلق اوست ، و ملك ملك او ، و حقّ حقّ او ، ظالم كسى باشد كه از حدّ فرمان در گذرد ، و حكمى كه او را لازم آيد اندازهء آن در گذارد . و حقّ جلّ جلاله بجلال قدر خويش حاكم است نه محكوم ، آمر است نه مأمور ، قهّار است نه مقهور ، بنده را بيافريد بقدرت بى وسيلت ، او را بپرورد بنعمت بىشفاعت ، حكم خود بر وى براند بىمشاورت ، اگر بخواند و بنوازد فضل و لطف اوست ، و اگر براند و بيندازد قهر و عدل اوست ، هر چه كند رواست كه خداوند و آفريدگار بحقيقت اوست جلّ جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته .
وَ إِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ
الآية . خبر وى درست ، و وعد وى راست و وعيد وى حقّ و حشر و نشر بودنى ، و نامه كردار خواندنى ، و حساب اعمال كردنى ، و به ثواب و عقاب رسيدنى ، و هر چه آيد آمده گير و پرده از روى
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 301 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )