سيم برداشت ، ببازار شد تا طعام خرد . دو مرد را ديد بهم درآويخته ، و با يكديگر جدالى و خصومتى درگرفته ، گفت : اين خصومت شما از بهر چيست ؟ گفتند از بهر يك درم سيم . آن يك درم كه داشت بايشان داد ، و ميان ايشان صلح افكند . به خانه باز آمد و قصه با عيال خود بگفت . عيال وى گفت : اصبت و احسنت و وفّقت . و در همهء خانهء ايشان برداشتنى و نهادنى هيچ نبود مگر اندكى ريسمان . آن بوى داد تا به آن طعام خرد . ريسمان ببازار برد و هيچ كس نخريد . باز گشت تا به خانه باز آيد ، مردى را ديد كه ماهى ميفروخت ، و ماهى وى كاسد بود ، كس نميخريد هم چنان كه ريسمان وى . گفت : اى خواجه ! ماهى تو نميخرند و ريسمان من نميخرند . چه بينى اگر با يكديگر معاملت كنيم ؟ ريسمان بوى داد و ماهى بستد . به خانه آورد ، شكم وى بشكافتند دانهء مرواريد پر قيمت از شكم وى بيرون آمد . بجوهريان برد ، به صد هزار درم آن را برگرفتند . به خانه باز آورد . مرد و زن هر دو خداى را شكر و سپاسدارى كردند ، و در عبادت و تواضع بيفزودند . سائلى بر در سراى ايشان بايستاد ، گفت : رجل مسكين محتاج ذو عيال . مردىام درمانده و درويش دارندهء عيال . با من رفق كنيد . زن با مرد مينگرد و ميگويد : هذه و اللَّه قصتنا الّتى كنّا فيها .
ما همچنين بوديم تا اللَّه ما را نعمت داد ، و آسانى و فراخى . شكر نعمت را با درويش قسمت كنيم آنچه داريم . پس آن را به دو قسم نهادند يك قسم بدرويش دادند و يك قسم از بهر خود بگذاشتند . آن درويش پارهاى برفت و باز گشت گفت : من سائل نهام كه من فرستادهء خداام بشما . اللَّه شما را آزمايش كرد در سرّا و در ضرّا . در سرّا شكور ديد شما را و در ضرّا صبور . در دنيا شما را بىنياز كرد و فردا در عقبى آن بينيد كه :
« لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر » .
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا
الاية - لو أنهم صدقوا وعدى ،
وَ اتَّقَوْا
مخالفتى لنوّرت قلوبهم بمشاهدتى ، و هو بركة السماء ، و زيّنت جوارحهم بخدمتى ، و هو بركة