رب است آرام دهندهء دل نيكمردان ، اللَّه است غارت كنندهء جان عارفان . رب است دهندهء نعمت بخواهندگان ، اللَّه است او كنندهء « 1 » مهر بدل دوستان . رب است كه نعمت ديدار بر مؤمنان ريزد ، اللَّه است كه عارفان را با ديدار چراغ مهر افروزد .
پير طريقت گفت : مهر و ديدار هر دو بر هم رسيدند . مهر ديدار را گفت :
تو چون نورى كه عالم افروزى . ديدار مهر را گفت : تو چون آتشى كه عالم سوزى .
ديدار گفت : من چون جلوه كردم غمان از دل بركنم . مهر گفت : من بارى غارت كنم دلى كه برو رخت افكنم . ديدار گفت : من تحفهء ممتحنانم . مهر گفت : من شورندهء جهانم .
ديدار بهرهء اوست كه او را بصنايع شناسد . از صنايع به او رسد مكوّنات و مقدرات و محدثات از خلق زمين و سماوات و شمس و قمر و نجوم مسخرات . مهر بهرهء اوست كه او را هم به او شناسد ، ازو بصنايع آيد نه از صنايع به دو .
پير طريقت گفت : مسكين او كه او را بصنايع شناخت ! بيچاره او كه او را از بهر نعمت دوست داشت ! بيهوده او كه او را بجهد خود جست ! او كه بصنايع شناسد ، به بيم و طمع پرستد . او كه وى را از بهر نعمت دوست دارد ، روز محنت برگردد . او كه بخويشتن جويد نايافته يافته پندارد . اما عارف او را هم بنور او شناسد . از شعاع وجود عبارت نتواند . در آتش مهر مىسوزد ، و از ناز باز نمىپردازد .
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ
- عرش او بر آسمان معلوم است ، و عرش او در زمين ، دل دوستان است . عرش آسمان را گفت :
وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ
.
فريشتگان آن را مىبردارند ، و عرش زمين را گفت :
وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
. ما آن را خود برداشتيم ، و بفريشتگان باز نگذاشتيم . عرش آسمان منظور فريشتگان است .
عرش زمين منظور خداى جهان است . عرش آسمان را گفت :
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى
هامش
( 1 ) - ج : افكنندهء .