لِآدَمَ
: آدمى جسم است و جان ، و آنچه ورا جسم و جان است ، از آن عبارت نتوان :
مكن در جسم و جان منزل ، كه اين دونست و آن و الا * قدم زين هر دو بيرون نه ، مه اينجا باش و مه آنجا .
جسم را گفت :
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ
. جان را گفت :
ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ
. همانست كه جاى ديگر گفت :
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ
. باز گفت :
ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ
. و بدان كه اين خانهاى خلائق از هفتاد هزار پرده برآوردهاند ، پردههاى نور و ظلمت ، و خبر بدان ناطق است : « ان للَّه تعالى سبعين الف حجاب من نور و ظلمة » . هر چه نور است ، تخم كلمهء طيبه است ، و هر چه ظلمت تخم كلمهء خبيثه ، و آن گه همه به خاك بپوشيده ، و خاك پردهء همه گشته . گويى درين جمله خزينهء اسرار كيست ؟ و آن در مكنون تعبيه دربار كيست ؟
با هر جانى بغمزه رازى دارى * بر شارع هر دلى جوازى دارى !
در دور آدم صفى آفتاب عزت دين از برج شرف خود بتافت . هر كسى بنقد خويش بينا شد . آدم محك بود ،
« وَ عَصى آدَمُ »
سياهى محك بود ، هر كسى نقد خويش بر محك زد ، تا نقدهاشان بيان افتاد كه چيست . ملا اعلى بنقد پندار
وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ
بينا شدند .
ابليس مهجور بنقد «
أَنَا خَيْرٌ »
بينا شد . آنجا خارى بود محقق ، و گلى بود مزور ، گل بكند و بينداخت ، و خار بماند در ديدهء پنداشت :
گلها كه من از باغ وصالت چيدم * درها كه من از نوش لبت دزديدم
آن گل همه خار گشت در جان رهى * وان در همه از ديده فرو باريدم
آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود . با خود درست كرده كه در معدن او زر است ، و خود كبريت احمر است ! چون نقد خويش بر محك صفوت آدم زد ،