يا حياة الروح مالى * ليس لى علم بحالى
تلك روحى منك ملأى * و سوادى عنك خالى
خالى نهاى از من و نبينم رويت * جانى تو كه با منى و ديدار نهاى !
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ
- من علم انه باللّه ، علم انه للَّه ، فاذا علم نفسه للَّه ، لم يبق فيه نصيب لغير اللَّه ، فهو مستسلم لحكم اللَّه ، غير معترض على تقدير اللَّه ، و لا معارض لأخيار اللَّه ، و لا معرض عن اعتناق امر اللَّه . اين آيت از مصطفى ( ص ) اشارت است فرا مقام مواصلت ، و مواصلت به حق پيوستن است ، و از خود باز رستن ، و نشان اين كار دلى است زنده بفكر ، و زبانى گشاده بذكر ، با خلق عاريت ، و با خود بيگانه ، و از تعلق آسوده ، و به حق آرميده .
پير طريقت گفت : الهى ! تا رهى را خواندى ، رهى در ميان ملأ تنهاست ، تا گفتى كه بيا ، هفت اندام رهى شنواست . از آدمى چه آيد ! قدر آدمى پيداست ! كيسه تهى و باد پيماست . اين كار پيش از آدم و حواست ، و عطا پيش از خوف و رجاست ، اما آدمى بسبب ديدن مبتلا است . بناز كسى است كه از سبب ديدن رهاست ، و با خود بجفاست . گر آسياى احوال گردان است ، چه بود ، قطب مشيت بجاست :
اى دوست بجملگى ترا گشتم من * حقا كه درين سخن نه زرق است و نه فن
گر تو زخودى خود برون جستى پاك * شايد صنما بجاى تو هستم من
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا
- أ سواه اطلب حافظا و راعيا و وكيلا ! و هو الذى كفانى المهم ، و الهمنى الرشد ؟ ! چون سزد كه ديگرى را پرستم ، و خداى همگان اوست ! از كجا شايد كه ديگرى را خوانم و كافى مهمات اوست ! چرا به كسى طمع دارم ، و بخشايندهء « 1 » فراخ بخش اوست ! شب معراج با سيد گفت صلوات اللَّه عليه : يا محمّد سميت نفسى معزا و مذلا ، و هم يطلبون العز من سواى ! و يطلبون الحاجة من غيرى ! يا سيد !
هامش
( 1 ) - ج : بخشندهء .