برخاست . ديگر باره گفت : اى محمّد يك بار ديگر برآزمائيم . اگر مرا بيفكنى ده گوسفند ديگر به تو دهم . رسول او را گرفت و بر زمين زد از اول بار صعبتر و قوىتر .
ركام گفت : يا محمّد در عرب هرگز كس نبود كه مرا بر زمين زد . اين نه كار تو است كه از جايى ديگر است . سوم بار باز آمد و درخواست كرد ، و هم چنان بر زمين افتاد .
ركام بدانست كه با وى برنيايد ، تن بعجز فرا داد ، و گفت : يا محمّد اكنون گوسفندان را اختيار كن كه عهد همانست كه كردم . رسول گفت : يا ركام مرا گوسفند به كار نيست ، اما اگر باسلام درآيى ، و خويشتن را از آتش برهانى ، ترا به آيد ، اسلم تسلم . ركام گفت : اگر آيتى بنمايى مسلمان شوم . رسول گفت : خدا بر تو گواه است كه اگر من آيتى نمايم تو مسلمان شوى ؟ گفت : آرى مسلمان شوم . درختى بود بنزديك ايشان ، رسول خدا به آن درخت اشارت كرد درخت شكافته شد به دو نيم فرا پيش مصطفى آمد ، و تواضع كرد . ركام گفت : اگر بفرمايى تا اين درخت بجاى خويش باز شود ، چنان كه بود ايمان آرم . رسول بفرمود تا درخت بجاى خويش باز شد . پس گفت : « يا ركام اسلم تسلم » اى مسكين مسلمان شو تا برهى . ركام گفت : يا محمد نخواهم كه زنان و كودكان مدينه عجز و ضعف من باز گويند ، و بر من عيب كنند ، و گويند : محمّد او را بيفكند ، از وى بترسيد ، و در دين وى شد . چندان كه خواهى ازين گوسفندان اختيار كن و باز گرد از من ، كه ايمان نيارم . رسول خدا از وى هيچ چيز نپذيرفت و بازگشت .
ابو بكر و عمر مگر آن ساعت در خانهء عايشه رفته بودند ، و رسول را طلب كردند .
عائشه گفت : رسول به آن صحرا بيرون شد ، روى بوادى ركام نهاد ، ايشان جلافت و عداوت وى با مصطفى ( ص ) شناختند . از پى رسول بيرون آمدند . چون رسول بازگشت ، ايشان را ديد كه ميشتافتند . گفتند : يا رسول اللَّه چرا تنها به اين وادى آمدى ، پس از آنكه دانستى كه جاى ركام كافر است ، و پيوسته در قصد تو است . رسول خدا
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص١٨٩