اى ماه برآمدى و تابان گشتى * گرد فلك خويش خرامان گشتى
چون دانستى برابر جان گشتى * ناگاه فرو شدى و پنهان گشتى .
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
- انى اغفر للعصاة و لا ابالى ، و اردّ المطيعين من شئت و لا ابالى .
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
- مردى بود از بنى هاشم نام وى ركام ، و در عرب از وى جاهلتر و در قتل و قتال مردانهتر كس نبود . رسول خدا را صعب دشمن داشتى ، و او را بد گفتى ، و مسكن وى در بعضى از آن واديهاى مدينه بود . گوسفندان داشت و شبانى كردى . رسول خدا روزى از خانه عائشه بيرون آمد . روى بصحرا نهاد ، و تنها ميرفت ، تا به آن وادى رسيد كه ركام در آن مسكن داشت . ركام چون مصطفى را ديد با خود گفت : ظفر يافتم و همين ساعت خلق را ازو باز رهانم . فرا پيش آمد و گفت : يا محمد آن تويى كه لات و عزى را دشنام دهى ، و دعوت بديگر خداى ميكنى ؟ رسول گفت : آرى من ميگويم كه لات و عزى باطل است ، و معبود خلق خداى آسمانست . و اين ركام مردى بود كه در همه عرب هيچ كس بمصارعت دست وى نداشتى ، و با وى برنيامدى . گفت : يا محمّد بيا تا دستى بر آزمائيم در مصارعت . من لات و عزى به يارى گيرم و تو إله عزيز خود به يارى گير ، تا خود كرا دست بود . پس اگر تو مرا بيفكنى ده سر گوسفند از اين خيار گلهء خويش به تو دادم . اين عهد بستند . رسول خدا بسرّ در اللَّه زاريد كه : خداوندا ! مرا برين دشمن نصرت ده . دست فراهم دادند ، و رسول خدا ركام را بيفكند ، و بر سينهء وى نشست . ركام گفت : يا محمد اين نه تو كردى كه إله عزيز تو كرد ، كه او را خواندى و به يارى گرفتى ، و لات و عزى مرا خوار كردند و يارى ندادند . رسول خدا از سينهء وى