و توكل و تقوى و ورع شعار و دثار وى بود ، حيدر كرّار بود ، صاحب ذو الفقار بود ، سيّد مهاجر و انصار بود . روز خيبر مصطفى گفت :
« لأعطينّ هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه ، يحبّ اللَّه و رسوله ، و يحبّه اللَّه و رسوله » .
فردا اين رايت نصرت اسلام بدست مردى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد ، و خدا و رسول او را دوست دارند .
همه شب صحابه در اين انديشه بودند كه فردا علم اسلام و رايت نصرت لا إله الا اللَّه بكدام صديق خواهد سپرد . ديگر روز مصطفى گفت :
« اين على بن ابى طالب » ؟
گفتند : يا رسول اللَّه هو يشتكى عينيه ، چشمش به درد است . گفت : او را بياريد . بياوردند .
زبان مبارك خويش به چشم او بيرون آورد شفا يافت ، و نورى نو در بينايى وى حاصل شد ، و رايت نصرت بوى داد . على گفت :
« يا رسول اللَّه اقاتلهم حتى يكونوا مثلنا »
ايشان را بتيغ چنان كنم كه يا همچون ما شوند يا همه را هلاك كنم . رسول گفت : يا على آهسته باش ، و با ايشان جنگ بر اندازهء ناكسى و بىقدرى ايشان كن ، نه بر قدر قوت و هيبت خويش ،
« يا على ادعهم الى الاسلام و أخبرهم بما يجب عليهم من حق اللَّه فيه ، فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من أن يكون لك حمر النعم » .
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ
- جابر بن عبد اللَّه گفت : اين آيت در شأن مسلمانان اهل كتاب فرو آمد : عبد اللَّه سلام و اسد و اسيد و ثعلبه ، كه رسول خدا ايشان را فرموده بود كه با جهودان و ترسايان موالات مگيريد ، و ذلك فى قوله :
لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ
. پس بنى قريظه و نضير ايشان را دشمن گشتند ، و سوگند ياد كردند كه با اهل دين محمد نه نشينيم ، و نه سخن گوئيم ، و نه مبايعت و مناكحت كنيم .
عبد اللَّه سلام برخاست ، و اصحاب وى به مسجد رسول خدا آمدند وقت نماز پيشين ، و آن قصّه باز گفتند ، و از قوم خويش شكايت كردند كه چنين سوگندان ياد