گفتا برو چو خاك تحمل كن اى فقيه * يا هر چه هرخواندهاى همه را زيرخاك كن
( 6 )
ايها المغرور فى دار الغرور * فاعتبر من حال اصحاب القبور
دل منه غافل بدنياى دنى * چون در او اخر نباشى ماند نى
انما الدنيا كبيت العنكبوت * دار فانى كل من فيها يموت
است دنيا همچو درياى عميق * خلق عالم اندرين دنيا غريق
جمله مات و محو و سرگردان او * درسراغ ساحل و پهناى او
نزد عاقل نيست دنيا چون خسى * بر سر پل ، جانه نسازد عاقلى
پيره زالى غرق زيو و زيور است * يا مگر ديوى كريهُ المنظر است
است باغى خالى از نخل مراد * يا چراغى روشن اندر راه باد
دل به دنيا بستن ، عين جاهليست * عشق با ديوانه ، دور از عاقليست
پس بيا بشنو زمن اى هوشمند * تا توانى دل به مهر او مبند .
( 7 )
بازهم از ادب سعدى
شرف مرد به جود است و كرامت به سجود * هر كه اين هردو ندارد ، عدمش به ز وجود
اى كه در نعمت و نازى به جهان غره مشو * كه محال است درين مرحله ، امكان خلود
اى كه در شدت فقرى و پريشانى حال * صبر كن كين دوسه روزى بسرآيد معدود