اى مه ى عالم امكان و به عشاق خليق * در فراق تو بود ، ناله ى من زارو ، شهيق
« محسنى » غافل از جان و بقد تو دقيق * تا بيائى به سرش آمدنت روح صديق
اديب فرا هانى
در ترقى دين اسلام و انحطاط مسلمين
ماييم كه از پادشاهان باج گرفتيم * زان پس كه ز ايشان كمر و تاج گرفتيم
ديهم و سرير از گهر وعاج گرفيتم * اموال و ذخائر شان بتاراج گرفتيم
وز پيكر شان ديبه و ديباج گرفتيم * مائيم كه از دريه امواج گرفتيم
انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار .
در چين وختن ، ولوله ، از هيبت ما بود * در مصر وعدن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم ، عيان قدرت ما بود * قرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود
صقليه نهان در كنف رأيت ما بود * فرمان همايون قضا رأيت ما بود
جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار .
خاك عرب از مشرق اقصى گذرانديم * وزناحيه غرب ، با فريقيه رانديم
درياى شمالى را بر شرق نشانديم * وز بحر جنوبى بفلك گرد ، فشانديم
هند از كف هندو ، ختن ، از تُرك ستانديم * مائيم كه از خاك بر افلاك رسانديم
نام و هنر و رسم و كرم را ، بسزاوار .
چون برّه ى بيچاره به چوپانش نه پيوست * از بيم بصحرا نه خسبيد و نه بنشست
خرسى به شكار آمد و بازويش فرو بست * با ناخن و دندان ستخوانش همه بشكست
شد بّره ى ما ، طعمه ى آن خرس زَبَر دست * افسوس از آن بّره نوزادِه سر مست
فرياد از آن خرس كهن سال شكم خوار .
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم * دردا وفره باخته اندر شش و پنجيم