ظلمت شب در گذشت ، صبح سعادت رسيد * قافله سالار شب عزم سفر مىكند
هر كه به شب راه رفت ، صبح به منزل رسيد * هر كه به شب خواب كرد ، خاك بسر مىكند
اى شدى غرق گناه ، خواب گران تابكى ؟ * چاره درد و تو را ديده تر مىكند
اشك بريز از بصر خاصه بوقت سحر * گريه در آن ، نيم شب ، زود اثر مىكند
قافله ى مرگ را بين ، كه چسان مى رود ! * سال و مه و روز و شب ، مرگ خبر مىكند
هر طرفى بگذرى صوت عزا بشنوى * هر پسرى با فغان ياد پدر مىكند
جمله درها ، به شب بسته بود تا بصبح * باز است ، درِذى الجلال هر كه گذر مىكند
آخر شب خلوت است ، مقصد هر رأفت است * عاشق شوريده را دوست نظر مىكند
هرچه كه هستى بيا ، گرچه كه پستى بيا * توبه شكستى بيا ، دوست نظر مىكند .
( 4 )
سالكى راگفت آن پير كُهن * چند از مردان حق گوئى سخن
گفت : خوش آيد زبان را بردوام * تا بگويد ذكر ايشان را مدام
گر نِيم ز ايشان ز ايشان گفته ام * خوش دلم كين قصه از جان سفته ام .
( 5 )
درخاك بليقا برسيدم به عابدى * گفتم مرا به تربيت از جهل پاك كن