گرفت و چندان آثارى از حمل در مادر نمايان نبود ) هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شده به سراغ قابله دوستش فرستاد و گفت : ماجراى من چنين است فرزندى در رحم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نيازمندم .
هنگامى كه موسى تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد ، چنان كه بدن قابله به لرزه درآمد ، و برقى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست ، و تمام زواياى دلش را روشن ساخت .
زن قابله رو به مادر موسى كرد و گفت : من در نظر داشتم ماجراى تولد اين نوزاد را به دستگاه حكومت خبر دهم ، تا جلادان بيايند و اين پسر را به قتل رسانند ( و من جايزه خود را بگيرم ) ولى چكنم كه عشق شديدى از اين نوزاد در درون قلبم احساس مىكنم ! حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود ، با دقت از او حفاظت كن ، من فكر مىكنم دشمن نهايى ما سرانجام او باشد ! .
قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد ، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند ، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد آن چنان كه نمىدانست چه كند ؟
در ميان اين وحشت شديد كه هوش از سرش برده بود نوزاد را در پارچهاى پيچيد و در تنور انداخت ، مامورين وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند ! ، تحقيقات را از مادر موسى شروع كردند ، گفتند : اين زن قابله در اينجا چه مىكرد ؟ گفت : او دوست من است براى ديدار آمده بود ، مامورين مايوس شدند و بيرون رفتند .
مادر موسى به هوش آمد و به خواهر موسى گفت نوزاد كجا است ؟ او اظهار بىاطلاعى
افق اعلى (تفسير آياتى از قرآن مجيد) (فارسى) — صفحة 188
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص١٨٨