مىشود خلاصه اين كه إنسان - يعنى نوع آن - بدون در نظر داشت دين و اخلاق و سيره عملى او در زندگانى فردى و اجتماعى ، در عالم تكوين و وجود و هستى در بهترين درجه قرار دارد و حكمت ازلى حق در حق او چنين روا داشته است .
او بر اساس همين استعداد اعلى بر دريا و زمين ( و حتّى فضا ) سوار و مسلّط شد و از طيبات صاحب روزى شد و زمين پر از خاك را براى خود از ميوه هاى رنگارنگ و معادن مختلف به وسيله علم خود بهترين بستر زندگانى بساخت .
خلافت الهى
خداوند از اوّل اعلام كرد كه من آدم را جانشين خود قرار مى دهم ، ملائكه جنبه سفّاكى و خون ريزى و تباه روزى بنى آدم را وسيله خوبى براى كسب خلافت الهى براى خود تشخيص دادند و لهذا خواهان اين مقام براى خود شدند ، خداوند به آنان فرمود من در وجود آدم ( يعنى نوع آدم يعنى بنى آدم ) چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد ، وقتى استعداد علمى آدم براى ملائكه ثابت شد ملائكه از نامزدى خود از اين مقام منصرف شده و تسليم به امر خداوند و خلافت آدم شدند .
خلافت دو معنى دارد :
اوّل : جانشين فردى مقام فرد ديگر ، مانند متصدّى شدن معاون رئيس ، مقام رئيس را در فرض غيبت او . اين گونه جانشنى در مورد خداوند مستحيل است و مخالف عقل ، زيرا همه عوالم و جهان هاى امكانى در حدوث وبقاى خود به إراده واجب الوجود نياز دارد و جز واجب الوجود كه علم و قدرت و اشراف لايتناهى دارد ، ديگر كسى و چيزى كه قهراً همه چيز او محدود است ، نمى تواند حتّى در يك قريه كوچكى جانشين خداوند شود . و براى واجب ، هيچ گونه غيبتى و غفلتى و حاجتى به غير تصوّر نمىشود ؛ و احاطه او بر همه مخلوقات از صبح خلقت تا شام ابد ( كه ابديت شام ندارد ) بر قرار است .