يكى از محارم حضرت والد اشتباهاتى را مكرّر مرتكب مىشد و ايشان نيز هميشه وى را نصيحت كرده و تذكّر ميدادند ؛ از جمله اينكه در همسايگى ايشان فقير نيازمندى زندگى ميكرد و آنها به لطف خدا در كمال مكنت زندگى را مىگذراندند و از آن فقير تفقّدى نكرده و كمكى نمىنمودند .
ديگر اينكه شوهر آن مخدّره تجديد فراش كرده بود و ايشان به جهت اين مسأله با شوهرش با سوء خلق رفتار مىكرد و دائماً معترض بود . در حالى كه از جهت شرعى اعتراض به شوهر در مثل اين امور حرام است و زن نمىتواند نسبت به حقّى كه خداوند به مرد داده و كارى كه شرع آن را حلال شمرده زبان به اعتراض بگشايد .
و ديگر اينكه مبلغى از سهم مبارك امام عليهالسّلام را به مصرفى رسانده بودند كه صحيح نبود .
علّامهء والد در مورد مسألهء أوّل كراراً سفارش آن بندهء خدا را به ايشان نمودند ولى ترتيب اثر داده نشد . در مورد مسألهء دوّم نيز ايشان را امر به سكوت و توبه و راضىبودن به حكم الله ميفرمودند ولى اثرى نبخشيد . در مورد مسألهء سوّم نيز فرموده بودند : تمام آن مبالغ را بايد برگردانيد تا به مصرف صحيحش برسد .
بعد از بارها تذكّر چون ترتيب اثر ندادند هيچ راهى براى نهى از منكر وجود نداشت و لذا ايشان به نشانهء اعتراض ، قطع ارتباط كردند تا آن شخص از باب محبّتى كه به ايشان داشت و احترامى كه برايشان قائل بود متنبّه شده و سر تسليم در برابر حكم خدا فروآورد و آخرتش را آباد و نواقص مذكور را بر طرف نمايد . « 1 »
هامش
( 1 ) . نظير همين معنا دربارهء برخى از بستگان بود كه با سهم امام براى خود زيورآلات و امور تزيينى خريده بود . مرحوم والد بارها به آنها تذكّر دادند كه صرف سهم مبارك براى اين كار خلاف شرع و غصب است ، ولى آنها اموال را برنگرداندند ؛ و والد معظّم نيز ارتباطشان را با آنها قطع نمودند تا كار خود را اصلاح نمايند .