ولى او به جاى پذيرش حقّ و اصلاح عمل خود باز هم كار خود را تكرار ميكرد و زير بار نمىرفت ؛ تا آنكه ديدم تذكّر لسانى نفعى ندارد .
ميفرمودند : يك بار كه باز هم در حقّ طلبهاى ظلم كرده و آن طلبهء بىنوا را معطّل نمود ، رفتم و او را از جا بلند كردم و همانطور كه نان را داخل تنور مىكنند او را به طرف تنور متمايل ساخته و سرش را به دهانهء تنور نزديك ساختم !
در اين هنگام حاضرين صدا بلند كردند كه : آقا سيّد ! شما ببخش ، او اشتباه كرده ، شما عفو كنيد ! و بنده هم او را بر زمين گذاردم ، در حالى كه ملتهب شده و دست و پايش را گم كرده و خوف وجودش را فراگرفته بود .
از آن پس ديگر قضيّه تمام شد و بعد از آن هر طلبهاى از راه ميرسيد تا نوبتش مىشد فوراً نان او را مىداد و معطّل نمىكرد . « 1 »
ايشان در غيرت و تصلّب در حقّ ، نسبت به نزديكان و اقرباء خود نيز مسامحه نمىكردند و اگر باطلى را ميديدند ، از هر طريق ممكن براى نهى از منكر إقدام مىكردند .
هامش
( 1 ) . والد معظّم در جوانى بلندقامت و چهارشانه بودند و قدّى رشيد و بازوئى قوىّ داشتند . بخاطر دارم اوّلين بارى كه به خدمت مرحوم آيةالله آقاى حاج سيّد صفىّالدّين بهاءالدّينى رحمةاللهعليه رفتم و خودم را معرّفى كردم ، ايشان با تعجّب فرمودند : آقا شما فرزند ايشان هستيد ؟ ! نه اصلًا در جثّه و قدّ و قامت به ايشان نمىمانيد ! ايشان بلندقامت و خيلى قوىّالبنيه بودند ؛ رضواناللهعليهما .
امّا در اواخر ، ايشان شكسته و ضعيف شده بودند و ميفرمودند : ما از بدنمان سهچهار برابر معمول كار كشيديم كه اينطور شكسته شديم . بهخاطر عشق خداوند از خواب و خوراك و از استراحتشان مىزدند و رياضتهاى سخت و سنگينى را متحمّل مىشدند و تمام اوقات خود را صرف آخرت و توحيد مىكردند . و مكرّر اين شعر مرحوم خواجه رضواناللهعليه را قرائت ميفرمودند :من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست * بر من چو عمر مىگذرد پير از آن شدم